همیشه حق با دیوانه هاست

شاید حق با آن دیوانه ای باشد که فکر می کند جز خودش همه ی مردم دنیا دیوانه اند . ( اين وبلاگ اول و چهاردهم هر ماه به روز مي شود )

شق القمر که معجزه ای نیست !!!
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر نبوی ، شعر پایمبر اکرم

 

شق القمر که معجزه ای نیست !!!

 

از روی توست ؛ ماه اگر این سان منوّر است

از عِطر نام توست ؛ اگر گلْ معطّر است

آن چهره ی مشعشع و آن دیده ی پر آب

شأن نزول سوره ی والشّمس و کوثر است

جنّ و پری سپاه سلیمان اگر شدند

روح الامین به بیت تو هر آن مسخّر است

بال و پر فرشته ی آمین به راه توست

امر محال اگر تو بخواهی میسّر است

از لطف لایزال تو هر ناتوان اگر -

دستی به دامنت برساند توانگر است

همواره مزد را به تکاپو نمی دهند

از سفره ی عطای تو رزقم مقرّر است

در چشم طفل ‘ عکس بُوَد جذْبه ی کتاب

حتی بدون عکس ‘ کتابت مصوّر است

 

دارد به سمت نام تو نزدیک می شود

آغاز هر اذان اگر " الله اکبر " است!

کردی قیام و دور قیامت گذشت و رفت!

ما منتظر نشسته که کی وقت محشر است !!؟؟

نامت دوبار در صلوات آمد و مدام

از هر زبان که می شنوم نامکرّر است

حرفی تفاوت صلوات و صلو'ة نیست !

اجر صلو'ة با صلواتت برابر است

کی می شود که در غزلی جا دهم تو را ؟!

مدحت نیازمند غزلهای دیگر است

 

هر شعرِ از تو گفته اگر مُصحَفی شود

این انحصار معجزه ها منتفی شود

خَلق تو راز فلسفه ی کائنات بود

پس منطقی ست شعرم اگر فلسفی شود

 

اینکه تویی تبلورِ معیارْ در خلوص

اجماع ِ بی گمان عموم است با خصوص

با آنکه بی نیازی از اثبات ‘ در پی ات -

آیات آمدند به تکرار در نصوص

با تو مدینه قبله ی حاجات دیگری ست

نهج الفصاحه جلوه ی آیات دیگری ست *

بی معرفت به حقّ تو هرکس که زنده است

حین حیات ‘ نوعی از اموات دیگری ست!

در فرضی از مغالطه رد کرده خویش را

هرکس به جز تو در پی اثبات دیگریست!

کم می شود تواتُرِ اقوالِ بی سند

وقتی که مبتنی به روایات دیگری ست

تأخیر در عبادت و تکیه به قولِ غیر

در کثرتِ معاشرت آفات دیگری ست

گاهی تنفر از سکنات کسی دگر

شرم از صفات ماست که در ذات دیگریست!

بت ها شکسته اند ولی این جهان چرا

همچون گذشته گستره ی لات دیگری ست؟!

این قوم ‘ سر به راه به فرمان نمی شوند

موسی به طور در پی تورات دیگری ست

نامت مبارک است ولی گوش ما چرا

وقت اذان به جانب اصوات دیگری ست ؟

دنیا منظم است ولی در نماز تو

ترتیب دیگری ست ‘ موالات دیگری ست !

 

در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی

فرصت برای حال و مناجات دیگری ست

در وصف تو اگر که غزل ‘ چون قصیده شد

بی شک نیازمند به ابیات دیگری ست

 

پیغمبران قبل تو هریک جدا جدا

آورده اند نام تو را در کتابها

در آبْ نوح گفت و در آتش خلیل گفت!

موسی به کوه طور و مسیحا به جلجتا *

 

خورشید بی تو مشعل خوف و هلاک شد

اول به کوه زد‘ پس از آن در مغاک شد

از نیمه ی ربیع ِ نخستین دو شب گذشت*

ذکر فرشتگان همه " روحی فداک " شد

کس انتظار معجزه از سنگها نداشت

تا اینکه سنگ در قدمت تابناک شد

از جلوه ی تو بود تب بت پرستی اش !

مشرک اگر که مرتکب اشتراک شد!

آورده اند کافرِ در حالِ احتضار

بر لب دوبار نام تو آورد و پاک شد!

 

شق القمر که معجزه ای نیست ! چونکه ماه -

روی تو را که دید ؛ خودش سینه چاک شد !

 

دلداده ی تو هر که شود ‘ ترک سر کند

حال و هوای غیرِ تو از سر به در کند

چون گوش روزه دار به الله اکبر است *

چشمی که خواست سیر تو را یک نظر کند

تعیین نرخ ‘ تابع تصمیم تاجر است

هرکس که از تو چشم بپوشد ضرر کند

این شعر از قوالب رایج عبور کرد

شاعر نخواست وصف تو را مختصر کند

 

 

دلداده ای که گاه به دلدار سر زند

خوشباوری ست اینکه به او یار سر زند

در پاسخ تمام سؤالات ‘ نام تو –

از ماورای پرده ی اسرار زند

رزق کسی به اذن تو فرّاخ چون شود-

باید به مردمان گرفتار سر زند

میگردد از تصدّق تو عاقبت به خیر

وقت سلامت آنکه به بیمار سر زند

این ماجرای بعثت و غار حرا چه بود ؟!

کس دیده قرص ماه که از غار سر زند ؟!

ماه چهارده شبه را دیده ! منطقی ست –

دیوانه گاه اگر که به دیوار سر زند !

 

بود از نخست شیوه ی میخانه ها غلط !

باید که ضرب در دو شود جام هفت خط !

از این چهارده که گذشتی به جام خویش

تصویر " لا الهَ " ببینی فقط فقط

 

نامت حقیقتی ست که در آن مَجاز نیست

چشمی که باز نیست به روی تو ‘ باز نیست!

سالک بدون عشق تو در مسلک سلوک

دیوانه هم اگر بشود  عشقباز نیست

رسوای عشق از همه با آبروتر است

سرّی که پیش خلق عیان گشته ‘ راز نیست

وقتی که روبروی بتان ایستاده ای

فرصت برای موعظه و احتراز نیست

 

هرکس که در تو غرق شود ملتفت شود

بعد از نشیب مرحله ای جز فراز نیست

سوز و گداز سیرت دلدادگان توست

چیزی به غیر صورتِ راز و نیاز نیست

جز این که کاتب نَفَََس وحی بوده ام

من را به شاعران دگر امتیاز نیست

ازسِدرِ منتهی چه کسی جز تو رد شده ست ؟

آنجا برای وحی   تردّد مُجاز نیست!

هرجاکه نام توست حریمی الهی است

پس مسجدالحرام فقط در حجاز نیست!

نام تو در اذان دل ما را مدینه بُرد

گاهی حضور قلب شروط نماز نیست!

 

هرکس که دل سپرده به تو ‘ دین سپرده است

زخم روان خویش  ‘ به تسکین سپرده است

آسوده گشته است خداوند تا از آن –

بالا عنان عرش به پایین سپرده است!

می خواست تا که زنده بماند به این دلیل-

قلب کتاب خویش به یاسین سپرده است

بی تو کسی که دم زند از حق ‘ حضانتِ -

ایتام را به دست مساکین سپرده است!

 

دنیا بدون نام تو رنجی عمیق داشت

تا بودی از بهشت نشانی دقیق داشت

در شعله های خشم نمی سوخت جنگلی

دریا اگر که کار به کار حریق داشت

گفتی که داغدار نشد آنکه خاتمی -

در دستِ راست کرد و نگینی عقیق داشت

- انگشتر نشان تو و نقش آن چه بود ؟!

مولا پس از تو چند رفیق شفیق داشت ؟ -

جز تو که داشته ست ؟! "علی" درسپاه خویش !

- جنگاوری سترگ که قلبی رقیق داشت -

دل وقتی از خدا بشود پُر کجای آن

چیزی کم از قداست بیت عتیق داشت؟

 

*

 

تکلیف اگر چه وقت مصیبت صبوری است

گاهی نشان اوج وفا ‘ اشک دوری است

چشمی که بسته شد به جمال و خصال تو

در او سیه دلی به موازات کوری است

 

آبی شفادهنده چو اشک زلال نیست

شیرینی فراق تو کم از وصال نیست

طالب اگر چه مفتی و علامه هم شود

بی معرفت به حقّ تو اهل کمال نیست

بی حرمتی کسی به حریمت اگر کند

چشمش به اهل خانه ی خود هم حلال نیست

هر سیرتی نکوست به صورت اثر کند

زیبایی جمال ‘  جدا از خصال نیست

هرکس که دیده روی تو وابروی تو را

دیگر نیازمند به بدر و هلال نیست

والاتر است آنکه غلام تو مانده است !

بر پشت بام کعبه کسی جز بِلال نیست!

هنگام غیظ اگر صلواتی دهد کسی

چیزی به قدر خشم سریع الزوال نیست

لب از سخن اگر که ببندیم ؛ در سکوت –

اسرارِ حکمتی ست که در قیل و قال نیست

دنیا پُر از خداست و دیگر تفاوتی

مابین شرق و غرب و جنوب و شمال نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • «جلجتا» تپه ای در بیرون شهر قدیمی بیت المقدس است که مسیح را در آن جا به صلیب کشیدند
  • هفدهم ربیع الاول تاریخ میلاد مبارک حضرت رسول است.
  • علّت نام گذاری نهج الفصاحه به خاطر حدیث پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ است که فرموده اند: «انا افصح العرب» من فصیح ترین فرد عرب هستم.
  • سدره المنتهی : درخت کُنار است بر فلک هفتم که منتهای اعمال مردم و نهایت رسیدن علم خلق و منتهای رسیدن جبرئیل علیه السلام است و هیچکس از آن نگذشته مگر پیغمبر (ص )
  • امام رضا(ع) از پدرانش نقل می کند که رسول خدا (ص) فرمود:انگشتر عقیق به دست کنید مادامی که در دست دارید به شما اندوهی نخواهد رسید.(مکارم الاخلاق ص87)
  • روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام انگشتری داد و به او فرمود:« بر روی آن بنویس " محمد بن عبدالله " علی علیه السلام انگشتر را گرفت و به انگشترساز سپرد.
    اما انگشترساز به اشتباه نوشت: "محمد رسول الله "
    وقتی انگشتر را نزد امیرالمؤمنین برد، امام به انگشتر نگاهی کرد و فرمود: من نگفته بودم که روی آن چنین بنویسی . او گفت: اشتباه کردم.
    امام انگشتر را نزد پیامبر برد و ماجرا را تعریف کرد. پیامبر انگشتر را گرفت و به آن نگریست و فرمود:« ای علی، من محمد بن عبدالله هستم و من محمد رسول الله هستم.» (یعنی اشکالی ندارد )
    آنگاه انگشتر را به دست کرد. صبح روز بعد، پیامبر دید زیر جمله « محمد رسول الله » نوشته شده است:"  علی ولی الله "
    حیرت کرد اما لحظه‌ای نگذشت که جبرئیل نازل شد و به پیامبر فرمود: "تو آنچه را اراده کردی نوشتی، ما نیز آنچه را اراده کردیم نوشتیم"

 

 

 


 
همین
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: رباعی جنگ

 

 

در سر غیر از نقشه ی تسلیم نبود

فرقی بین امید با بیم نبود

ما جمله مبارزان بی باک ولی -

چیزی که بخاطرش بجنگیم ‘ نبود

 

 


 
این زمستان مرا به کجا می برد ؟!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشقانه ، شعر زمستانی ، شعر مرگ

به مهربانی های بی پیرایه ی بانوی شعرهای زیتونی - سیده زبیده حسینی - و دیوارهای مه آلوده ی شهرش و تولدی که بنا به روایتی ست!

 

×××××

 

" برف"

           یعنی

               اولین رنگی که به دنیا آمد سفید بود

 

" پلک "

          یعنی خوابها لباس نمی پوشند

           

" باد "

           وسوسه ی رفتن است

 

                         

بار اولی که دیدمت

            قیمت هر بشکه نفت دریای شمال

                                              از قرار

                                                تنها 26 دلار بود

 

بار اولی که دیدمت

               داروخانه ها

                   هنوز بدون نسخه هم

                            قرص خواب می فروختند

 

بار اولی که دیدمت

        قرآن با بقیه کتابها فرق داشت

                           و کار تفنگ

                                تنها شلیک تیرهای هوایی

                                  در جشن های عروسی ایل بود

 

                    بار اولی که دیدمت

                                    شاعر نبودم !

 

کم کم عادت می کنی

         به نبودن ِ مردی

                که در فرودگاه

                با خودش حرف می زند

                             - مقصد که تو باشی

                                    خلبانها خون به پا می کنند-

        

 

در هیاهوی ثانیه های بی ساعت

          من و سایه ام صدایت می زنیم

                              با دهانی پر از خون

                     تو چشم در چشم نمی شنوی!!!

                               شبیه گروه همخوانان ناشنوا

 

خواب

      خواهر مرگ است

             دایره  المعارف عزراییل

                              تنها یک کلمه دارد

 

      عادت می کنی کم کم

                 به انقلاب ِ بدون من !

 

       حالا می توانم به تو فکر کنم

                              بی آنکه بغض کنم

                                           یا عصبانی شوم

 

بویت را روی پوستم جا گذاشته ای

                      از خواب که بیدار می شوم

                                                  بالشم

                                        ادامه ی خوابهایم را می بیند

بهشت ِ بدون تو

                 دوزخ بی گناهان است

و برف ‘ پلک باد

            -  آخرین رنگی که از دنیا می رود -

                    

            این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!

 

 


 
ناله های جبرییل
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر عاشورایی جدید ، شعر امام حسین(ع) ، شعر حضرت عباس(ع) ، شعر حضرت رقیه(س)

ناله های جبرییل !!!

---------------------------

 

قلبی که هرزه است گرفتار دوست نیست

چشم پلید ‘ لایق دیدار دوست نیست

هرکس که از تمامی خود ساده نگذرد

ناقابل است و درخور بازار دوست نیست

هر کس شبانه از صف یاران گریخته ست

چون روز روشن است که او یار دوست نیست

آیین عشق ‹‹ سر به بدن داشتن ›› نبود

سرتا جدا نگشته سزاوار دوست نیست

***

با خون به روی خاک کسی شعر تر نوشت

تاریخ ‘ این حماسه به خون جگر نوشت

***

دشتی ست پرسوال و کس اهل جواب نیست

بیداری سبک به عمیقی خواب نیست !

تنها همین که روبرویت ایستاده اند

بدتر از این عذاب ‘ شدیدالعقاب نیست!

گاهی رسیدگی به گناهان آدمی

دیگر نیازمند به یوم الحساب نیست

از کربلا چه چیز به ما یاد داده اند ؟!

غیر از همین که تشنه زیاد است و آب نیست

***

بیهوده نیست پشت زمین و زمان خم است

بی گریه نگذرید که ماه محرم است

***

دل در میان خون جگر غوطه می خورد

در خون ‘ نگاه اهل نظر غوطه می خورد

بند از زره گشوده شده! وقت ضربت است!

در خون کلاهخود و سپر غوطه می خورد!

جایی که پیکر پسری در میان خون

در پیش چشمهای پدر غوطه می خورد

 

پیکی سری بریده به همراه می برد

یک شهر در میان خبر غوطه می خورد

***

هر کس جز اهل درد نباشد کجا رود ؟!

دیوانه دوره گرد نباشد کجا رود ؟!

***

در زندگی کسی که بُوَد بیقرار او

در حشر هم قرار بگیرد کنار او

چشم دلش به راز جهان باز می شود

مالد کسی که چشم به خاک مزار او

این پرده های فاصله گر در میان نبود

یک عمر بود کعبه یقین پرده دار او

هر جا که دیدی آب گل آلود گشته است

سرچشمه های رود شده سوگوار او

در روز حشر وارد آتش نمی شود

در زندگی کسی که بُوَد داغدار او

***

این داغ سینه سوز که ارزانی من است

واضح ترین نشان مسلمانی من است

***

از ارث سال‘ ماه محرم به ما رسید

پایان شوم تلخترین ماجرا رسید

باد- از سفیر سیلی دستی که سالها

پیش از مدینه آمد و تا کربلا رسید -

اصحاب کهف را به صلا می دهد ندا :

وقت قیام و وعده ی آن اقتدا رسید!

هرکس گریخته ست پس از ما نبوده است

از ما جدا نگشت کسی که به ما رسید!

***

ساقی ما تویی! تو بگو! جام ما کجاست؟

موعود ما کجاست؟ دلارام ما کجاست؟

شب های قدر خامه تقدیر دست کیست؟

آغاز ما کجا و سرانجام ما کجاست؟

اذن جلوس اگر به سلیمان نمی دهد

هنگام مرگ ‘ فرصت فرجام ما کجاست؟

ما از خواص مورد لطف تو نیستیم!

در بارگاه عام بگو نام ما کجاست ؟

در کربلا که کعبه ی نزدیک شهر ماست

‹‹ سعی›› از کجا و موضع ‹‹ احرام ›› ما کجاست؟

‹‹ رمی›› از کجا کنیم ؟ چه ‹‹ قربانی ›› ات کنیم ؟

جای ‹‹وقوف›› و ‹‹ هروله ی گام›› ما کجاست؟

***

در زیر بار درد کمر خم نمیکنیم !

فهمیده تازیانه که سر خم نمیکنیم!

***

غیر از تو نیست هیچکس ارباب یا حسین!

ماهی که دارد این همه بی تاب یا حسین!

سیلاب میرسید ولی در مسیر آن

سر برنداشت هیچکس از خواب یا حسین!

بی درد گشته اند و کسی اهل درد نیست

راهی دراز هست و کسی رهنورد نیست

در گوش سنگ هیچ صدایی نمی رسد

رشد گیاه هرز به جایی نمی رسد!

بعد از تو یا حسین کسی یار ما نشد!

پیری اگر که بود ‘ علمدار ما نشد !

 

هرکس رسیده خواسته تفصیلمان کند!

اصحاب فیل یا که ابابیلمان کند!

ما از صفوف تفرقه برگشته ایم تا

حبل المتین نام تو یک ایلمان کند!

چشم انتظار ماه محرم شدیم تا

بلکه دو روز مرگ تو تعطیلمان کند!

***

چون سنگِ پایِ چادرِ اتراق مانده ایم

مثل شراره در دل چخماق مانده ایم!

 

***

کف کرده بود از تف گرما دهان اسب

دستی نبود تا که بگیرد عنان اسب

تیری نشسته بر سر کتفی شکسته بود

خاری شکسته بر کف پایی نشسته بود

.

.

.

عمرش به روی دوش عمو و پدر گذشت

دوران خاکبازی او زودتر گذشت

- جایی که سنگ از جگرش آه می کشید -

دستی سه ساله روی زمین ماه می کشید :

گفتی دعا به دست خدا میرسد پدر!

پایان این سفر به کجا میرسد پدر؟!

با اشک و آه مساله ای حل نمی شود

خونمردگی که مرهم تاول نمی شود

زنجیر و تازیانه و زخم است و ساربان

یک لحظه در مسیر معطل نمی شود

 

تاریک گشته بی تو زمین و زمان ما

بر باد فتنه رفته ببین دودمان ما

تاریکی شب است ولی گم نمی شویم

زنجیر گشته است به هم کاروان ما

 

بعد از تو مرگ موجب آرامش من است

گیسوی خاک خورده ی من بالش من است

 

چیزی نمانده مرگ جوان ‘ پیرمان کند

از جانِ در نَبُرده ی خود سیرمان کند

آن دست هم که نامه ی بیعت نوشته بود

از آستین درآمده زنجیرمان کند

شکر خدا کنیم که نگذاشت ساربان

خواب میان راه زمینگیرمان کند !!!

تنها در این مسیر همین مانده بود که

هر کفرزاده آید و تکفیرمان کند

***

این ها نشانه های خدا از تو خواستند

در پای کعبه قبله نما از تو خواستند

از‹‹ نوح›› و ‹‹ عقد›› و ‹‹ هدی›› ‘ تواشیح ساختند*

از خاکهای بتکده تسبیح ساختند

پاسخ به هیچگونه صدایی نمی دهند

حتی به دست کور عصایی نمی دهند

 

وقت جهاد صحبتِ از خواب میکنند

وقت نماز پشت به محراب می کنند

جای حدیث قدسی و قرآن و اهل بیت

در گفته استناد به اصحاب میکنند

 

جز با سر بریده تکلم نمی کنند !

حتی به شیرخواره ترحم نمی کنند

 

بعد از نماز ظهر تو دیگر کسی نگفت

جایی که آب هست تیمم نمی کنند!

 

تنها خدا علیم بر این ضالمین نبود

چیزی به غیر مار در این آستین نبود

با خود گمان کنند تو را کشته اند ! آه

قومی به ساده لوحی شان در زمین نبود

 

قلب سلیم اهل کرم را شکسته اند

بال کبوتران حرم را شکسته اند

***

 

در موج خون خود دَم یاهو گرفته است

پهنایِ پشتِ دست به ابرو گرفته است

خم گشته است قامت ماهی که دست را -

گاهی به پشت و گاه به پهلو گرفته است :

 

دل خوش نمی کنیم به آنان که قلبشان

عمریست با عدوات ما خو گرفته است

بیهوده نیست بی برکت گشته شهرشان

از اهل این دیار خدا رو گرفته است

 

در موج فتنه خون سفیران چه می کند

روزی ببین که آه اسیران چه می کند!!

***

بازار شام ؛ فوج خریدار آمده !

هرکس که بوده عاطل و بیکار آمده !

از طفل های خسته به آوردگاه شام

یک لشگرِ بدونِ علمدار آمده

یوسف به شوق بردن خورشید روی نی

با هرچه مصر داشت به بازار آمده

از خاک تا به نیزه و از تشت تا تنور

حالا درون جعبه دربار آمده

با چوب میزنند به لبهای خشک او !!!

ای روزه دار ! موقع افطار آمده !

***

انگشتری زدست درآور که سمت تو

 خنجر به دست قافله سالار آمده !

گودال قتلگاه تو کوهی بلند شد

ترجیع بند زخم ‘ تنت بند بند شد

از سوز آه خیمه به یکباره سوخته ست

بر گریه علی دل گهواره سوخته ست

 

گهواره خالی است که بی تاب مانده است !

چشمان باز کیست! چنین خواب مانده است !!

قلاب گیر کرده به حلقوم کوچکی

حالا فقط کشیدن قلاب مانده است

عباس کیست؟! او که چنین حسرت لبش -

تا روز حشر بر جگر آب مانده است!

می پیچد از فراق به خود تا ابد فرات

بر سطح رود ‘ پیچش گرداب مانده است

              باران گرفت!

                                   نیزه و

      شمشیر و

                     تیر و

                                   سنگ!!!

 باران تمام ! نوبت سیلاب مانده است !

افتاده روی خاک همه ! منتها هنوز-

جولان اسب بر تن اصحاب مانده است

مأموریت تمام شد! اما نه! صبر کن!

کارِ بریدنِ سرِ ارباب مانده است !!!

 

تصویر دست و پا زدن ذبح شد تمام!

تصویر دست شستن قصاب مانده است!

این دشت مثل مسجد ویرانه شد ولی

گودال قتلگاه چو محراب مانده است

از تو زیاد گفته ام اما هنوز هم

فرصت برای یک غزل ناب مانده است :

 

 

 

نازل نگشته است چنین آیتی شگفت

کس با خدا نکرده چنین بیعتی شگفت

ای چشم تو چراغ خداوند ! یا حسین!

چون تو ندیده چشم کسی آیتی شگفت

تو آمدی و پلک جهنم به خواب رفت

دیگر خدا نکرده چنین خلقتی شگفت

چندین هزار نامه برایت نوشته اند

از کس نکرده اند چنین دعوتی شگفت!

مابین خانه ی پدر و مادرت غریب!

چشمی ندیده است چنین غربتی شگفت

این کربلا کجاست ؟!!! که حتی بهشت نیز -

در خود ندیده است چنین تربتی شگفت!

لبیک شیرخواره به " هل من معین ... " تو

بین دو کس نبوده چنین صحبتی شگفت

قرآن به خون نوشتنِ بر بوم آسمان

دستی نداشته ست چنین غیرتی شگفت

بی یار و بی سوار و علمدار و نیزه دار

سمت سپاه آمده با هیبتی شگفت!

هرگز به هیچ جنگ نیفتاده هیچ گاه

از زین به روی خاک چنین قامتی شگفت

‹‹ صبرا علی قضائک....›› از صبر کس مَلَک -

هرگز نکرده است چنین حیرتی شگفت

- سرها در اهتزاز - یقین هیچ لشگری

هرگز نداشته ست چنین رایتی شگفت

سلطان عرش و پیرهن تکه تکه ای!!!

شاهی به تن نکرده چنین خلعتی شگفت

در درسهای مدرسه جایی نداشت هیچ !

تاریخ اگر نداشت چنین قسمتی شگفت

حجت تمام گشت اگر در غدیر خم !

حالا تمامتر شده با حجتی شگفت!

پهلو دریده ‘ دست بریده ‘ بدون سر

کس با خدا نکرده چنین بیعتی شگفت

***

 

این دشت سوخته ست ! ز سوز و گداز تو

این خاک خون گرفته شده جانماز تو

بر خشکی لب تو فقط چشم دوختیم

دقت نکرده ایم به راز و نیاز تو

محراب اگر که پشت به دیوار کرده است

آغوش وا نموده به سمت نماز تو!

پایین نخواهد آمد از آماج آسمان

تا روز حشر پرچم در اهتزاز تو

***

خونت دچار آفت ناباوری نشد !

رنجی مدوّن است که گردآوری نشد !

***

شرح تو نیست قصه و افسانه یا حسین!

رفتی ز شهر خویش غریبانه یا حسین!

این بار از آسمان نه ! که از لای تشت خون

تابیده است ماه به ویرانه یا حسین!

ژولیده موست دختر تو ؛ گیر می کند

در موی چرب و سوخته هر شانه یا حسین!

گر قطعه قطعه پیکر ما را جدا کنند

پا پس نمیکشیم از این خانه یا حسین!

همراه آن سوار بیا گاه و بگذر از -

شهری که دارد این همه دیوانه یا حسین!

***

در روزهای سخت فراموشمان نکن !

با داغ خود خوشیم ! تو خاموشمان نکن !

 


 
آآآآآآآآآآآآآه
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر آزاد ، شعر اعتراض ، شعر زندان ، شعر عاشقانه

1

 

آمده ام

            به شهری که تو نیستی

                           در اتاق مسافرخانه ای

                                 که چمدانم را باز که می کنم

                                       پیراهنم به صورتم سیلی میزند

                                                   که عطر تنت را به همراه نیاورده ام

 

هر روز تکه ای از خیالت را می خورم

                                       تا شعرهایم زنده بمانند

 

-        تو گوزنی زردی

                              با شاخهایی از ابر

                                          عطر نافت از خوشه های انگور بیرون میزند

                             من پلنگی از نور

                                   با پنجه هایی از اسفنج

                                               که نقاهت زخم آهوها را لیس می زند

 

سر بر سینه ی بی پوستم بگذار

         مویرگهایم شقیقه ی طلایی ات را خونی می کند

          

       من تنها درختی هستم

                       که میوه اش را در درونش می پرورد

                      قلب من پرتقالی ست از خون

                         صورتم زرد است اگر

                                   هموطن رنگ پریده ی ماهم

                                                                 که موشکها

                                                             از کنار گوشش گذشته اند !

 

 

 

 

2

زمستان فصلی بزرگ است

                از پاییز تا بهار طول می کشد

                                   و تمام برفها در آن جا می شوند

- دهان تو کوچک است-

 

ما یاد گرفته ایم

      درهای خانه هایمان را

                    به گونه ای بسازیم

                               که در زمان جنگ

                            با آن زخمی ها را جابجا کنیم

در سرزمینهای دور

              زمین به گونه ای می گردد

                   که سوسکها با غلتاندن سرگین

                                       مشق آفرینش می کنند

                                  حلزونها پیامبران سنگ اند

                                           و خروس ها پادشاهانی بدگمان

                             که در زمان خواب هم تاج از سر بر نمی دارند

 

  در سرزمینهای دور

               بادها برای وزیدن

                         به پوتین نیازی ندارند

                                  و سیم های خاردار

                           سینه های نسیم را نمی خراشند

 

در سرزمینهای دور

مردها دروغگوهای خوبی نیستند

 

-        دهان تو کوچک است

                                زندانهای بزرگ

                                              درهایی کوچک دارند -

 


 
ترجمه شاعرانه ای از فرازهایی از دعای عرفه
ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: دعای عرفه ، شعر عرفه

ترجمه ای شاعرانه از فرازهایی از دعای عرفه

 

 

سپاس و حمد خدا را که تیر ِ تیز قضایش

چنان دقیق که هرگز کسی ندیده خطایش

جهان جهنم و دل آهنی ست بی تو خدایا

زمین به قدر تَهِ سوزنی ست بی تو خدایا

به محض اینکه بخوانم بدون ناز می آیی

من از تو فاصله می گیرم و تو باز می آیی!

اگر چه بنده عاصی و روسیاه تو هستم

من ِ جنون زده بی تاب روی ماه تو هستم

چگونه خوار شوم تا که تکیه گاه منی تو؟!

همان که پرده کشیده ست بر گناه منی تو

مرا به هیچ کسی غیر خویش وا نگذاری

دل سیاه مرا نیز بی شفا نگذاری

که در تمام زمین یک گناهکار نباشد

اگر به عفو تو عاصی امیدوار نباشد

زمان توبه گر از اشک تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و گستاخ تر شدیم خدایا

تو عفو کردی و برگشتم از مسیر تباهی

نمانده است در این کوله بار غیرِ گناهی

که پیش چشم تو بسته ست راه های گناهم

تمامی بدنم شد گواه های گناهم

شهود: گوش و دو چشم و زبان و دست و دو پایم

نمانده راه فراری به غیر توبه برایم

چه نسبتی ست میان گناه و ساده دلی را

چه کرده زلزله دیوارهای کاهگلی را؟!

گناه بود و به ظاهر به جز صواب نکردم

دروغ مصلحت آمیز را حساب نکردم

چطور پر بزنم تا تو با پری که ندارم ؟!

چگونه آورم ایمان به باوری که ندارم ؟!

نخواه خسته دلی پشت درب بسته بماند

نخواه بال و پرم بیش از این شکسته بماند

که روی من به کسی جز خود تو باز نباشد

به جز تو سمت کسی دست من دراز نباشد

مرا به خویش تو یک لحظه بی ولی نگذاری

ولی ِ نعمت من را به جز علی (ع) نگذاری


 
زود میلرزد دلم
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خیلی عاشقانه

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن!

اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سؤال ساده پرسیدم ‘ جوابش ساده است

یا بگو "نه" یا که " آری" ‘ قصه پردازی نکن

تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است

وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود

مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است

در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست

بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!

این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن


 
شعر دیگری برای امام رضا که درود خدا و من بر او باد
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

از عیانی عنایت عین اعیان می شود

دست خالی هر که راهی خراسان می شود

از کبوترهای دست آموز گنبد بشنوید :

خوش به حال هر که بر این سفره مهمان می شود

ارزش یک عمر دارد ساعتی در این حرم

در مصاف عشق اغلب عقل حیران می شود

اشک می ریزند بر گِرد ضریحش عاشقان

گاه حتی بی دعای نوح ؛ طوفان می شود

ارزش انگور گاهی کمتر از یاقوت نیست

ریگ در دستان او لعل بدخشان می شود

سرمه ی چشم ملائک بوده خاک پای او

صخره زیر  گام او تخت سلیمان می شود

اقتدار شاه یعنی گاه تعداد اسیر

بیشْ از گنجایشِ محدودِ زندان می شود

آنکه می گیرد شفا سمت طبیبش برنگشت!

خوش به حال آنکه دردش سخت درمان می شود

رفته رفته سخت خواهد شد دل بی مرحمت

سینه ای که دست رد خورده ست سندان می شود

بی نفس می افتم از پا در میان خوابها

هرکجا می بینم آهویی هراسان می شود

من پناه آورده ام امشب به تو ای وای من!

آهویی در خانه ی صیاد پنهان می شود


 
← صفحه بعد