درباره نویسنده
اصغر عظیمی مهر
... من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن" میم گرجی " است ؛ پرچمش دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از او بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد ! من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اصغر عظیمی مهر
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شعری برای حضرت زهرا (س)
  • افسر ضد شورش
  • آب اجدادی
  • بعد از عید
  • عید
  • زیبایی ات دردناک است
  • مجلس ما آن قدر ها هم تماشایی نبود
  • شهر دارد کم کم از ...
  • شق القمر که معجزه ای نیست !!!
  • همین
  • این زمستان مرا به کجا می برد ؟!
  • ناله های جبرییل
  • آآآآآآآآآآآآآه
  • ترجمه شاعرانه ای از فرازهایی از دعای عرفه
  • زود میلرزد دلم
  • شعر دیگری برای امام رضا که درود خدا و من بر او باد
  • بیم از بیگانه دارم ...
  • شعری برای امام رضا (ع) عزیزم
  • ارزش دنیای جاویدان بهای مرگ نیست
  • دگردیسی در جزیره کیش
  • شش دوبیتی
  • زندگی بی آرزو خالی ست
  • " باران " فلس نقره ای پاییز است
  • سه رباعی بی ربط
  • lرباب جنون
  • " دوستت دارم " امضای من است.
  • شعری برای خدا
  • حداقل سال نو مبارک !!!
  • عشق با سو’تفاهم فرق چندانی نداشت
  • در درون هر کسی تبعیدگاهی کوچک است
کلمات کلیدی مطالب
  • شعر عاشقانه (٥)
  • جزیره کیش (۱)
  • رباعی (۱)
  • شعر آزاد (۱)
  • دهقان فداکار (۱)
  • ندارد (۱)
  • دعای عرفه (۱)
  • ارگ بم (۱)
  • می ترسم از اینکه (۱)
  • شعر اعتراض (۱)
  • شعر خلیج فارس (۱)
  • به درک (۱)
  • شعر مرگ (۱)
  • خودآرایی (۱)
  • جنگ خونین (۱)
  • عاشقانه ناب (۱)
  • شش دوبیتی (۱)
  • سکانسی کوتاه (۱)
  • دگدیسی (۱)
  • ارزش دنیای جاویدان (۱)
  • آهوها (۱)
  • صاحب حرم (۱)
  • پیش از اثبات جرائم (۱)
  • محارمساده می گویم ؛ یکی دارد دلم را می برد (۱)
  • شعر خیلی عاشقانه (۱)
  • شعر عرفه (۱)
  • شعر زندان (۱)
  • شعر عاشورایی جدید (۱)
  • شعر امام حسین(ع) (۱)
  • شعر حضرت عباس(ع) (۱)
  • شعر حضرت رقیه(س) (۱)
  • شعر زمستانی (۱)
  • رباعی جنگ (۱)
  • شعر نبوی (۱)
  • شعر پایمبر اکرم (۱)
  • حکایت مجلس ما (۱)
  • بوسه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
دوستان من
  • نوشته های به یاد ماندنی (شرقی)
  • دل نوشته های روشنک ارتیاعی
  • مامانی هستی ( سایه صبور )
  • ورود با کفشهای سیاه ممنوع
  • حجم دلتنگی بلقیس بهزادی
  • شب بو ( ایلشن جلاسی )
  • بابک دولتی و مریم صفرزاده
  • آبجی سیده زهرا بصارتی
  • روح الله احمدی ( بلبل )
  • فاطمه مرادی ( نیلوفر )
  • نازنین ( ترانه و ترجمه )
  • پراو ( مسلم ناظمی )
  • شهر من ؛ کرمانشاه
  • سینا علی محمدی
  • باران عشق ( یکتا )
  • پروانه بهزادی آزاد
  • سیامک بهرامپرور
  • امیرعلی سلیمانی
  • حامد شاهین مهر
  • غلامرضا طریقی
  • محسن كاوياني
  • ایمان عباس پی
  • بهاره جهاندوست
  • حمیدرضا حامدی
  • رضوان ابوترابی
  • آفاق شوهانی
  • حسین گلچین
  • نقطه (چیستا)
  • محمد اماميان
  • لیلا ( مطلوب )
  • مهدی رحیمی
  • مهتاب بازوند
  • معصومه تیما
  • مریم حقیقت
  • فرهاد صفریان
  • فریده جلیلوند
  • ترانه بختیاری
  • اعظم داوریان
  • میثم حبیبی
  • ماندانا ابری
  • دختر باران
  • فراز یاوری
  • شبنم دل
  • تاج ماه
  • قاصدک
  • گلین تنها
  • وحید پورداد
  • ناصر ندیمی
  • سجاد اسدی
  • باران سوخته
  • محفل عشق
  • جواد ضمیری
  • ابوافضل پاشا
  • مهدی فرجی
  • کندوی عسل
  • الهام تفرشی
  • امین شیرزادی
  • بهار حقشناس
  • یوسف شیردژم
  • جلیل عسگری
  • نسترن وثوقی
  • نعیمه ( ایتالیا )
  • منیره حسینی
  • داریوش معمار
  • سید جبار عزیزی
  • امیدرضا قاسمی
  • سرادق ( آیینی )
  • میرزا صائب کاتب
  • سولماز حسن زاده
  • افراسیاب رحیمی
  • راخ ( علی الفتی )
  • سیده زینب اطهری
  • عبدالحسین انصاری
  • بنیامین دیلم کتولی
  • حامد حسین خانی
  • سیدمحسن معراجی
  • بی بی سمانه رضایی
  • هومت ( ایلیا کلانتری )
  • سید حسام رمضان زاده
  • رضا حساس ( پارمیس )
  • انارها خون به پا مي كنند
  • سارا ( دختر زیر شیروانی )
  • صادقانه ( کتایون شیخی )
  • سید محمدرضا هاشمی زاده
  • سید محمد حسین روانبخش
  • دو خط موازی ( مطهره عباسیان )
  • سیده زبیده حسینی - خلوت روشن
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



همیشه حق با دیوانه هاست
شاید حق با آن دیوانه ای باشد که فکر می کند جز خودش همه ی مردم دنیا دیوانه اند . ( اين وبلاگ اول و چهاردهم هر ماه به روز مي شود )
شعری برای حضرت زهرا (س)
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱

 

 برای نزدیک شدن به کسی که خیلی بزرگ است اغلب نمیتوان از راه صمیمیت وارد شد.

                                                                       اصغر عظیمی مهر

 

کیست این بانو که هرجا می گذارد پا  سر است!

خاک پایش از تمام مردم دنیا سر است!

در به خاک پایش افتادن تأمل نارواست

هر که نشناسد در این هنگامه سر از پا  سر است!

محفل عشق است هرجا نام او را می برند!

هرچه پایین تر نشیند هرکه در اینجا سر است!

هر که را یارای سودا نیست در بازار عشق!

نرخ این سودای پایاپای یا جان یا سر است!

بوی پیراهن شفای دیده ی یعقوب نیست!

اهل دل در عین نابینایی از بینا سر است!

هر کجا پا میگذاری در بیابان جنون

جان من آرامتر! هر سنگ این صحرا سر است!

کس نمی داند کجا خفته ست اما خاک او

گرچه پنهان گشته از هر مرقد پیدا سر است!

در مقام صبر و قرب از روی تسلیم و رضا

از ملک های مقرّب نیز او حتّی سر است

همردیف حضرت پیغمبر و مولا علی!

از تمام انبیاء و اولیاء زهرا سر است!

 

 

 

نظرات ()



افسر ضد شورش
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

 

پیدا نشدم ! چون از درون گم شده ام!

در موج صدا و جوی خون گم شده ام !

من افسر ضدشورشی هستم که -

بین صف انقلابیون گم شده ام !

 

 

نظرات ()



آب اجدادی
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام. روز ملی خلیج فارس نزدیک است. این منظومه در بهمن سال گذشته در جریان حضور در کنگره شعر تقریب سروده شد. تفرجگاهی رو به خلیج !  

آب بودی ! در میان خاک ها تنها شدی!

گرچه در خشکی به دنیا آمدی ؛ دریا شدی!

نبض و شریان جهان! جان تو جان آبهاست!

موج از رسم و رسوم خاندان آبهاست!

سمت خشکی شاخ و شانه بس کشیدی آب شد!

شاخ تو در خاک رفت و نام تو شاخاب شد!

هرچه دریا حوضه های آبریزت بوده اند!

رودهای سر به زیر عمری کنیزت بوده اند!

بی حضور آبی ات در خاکم آبادی نبود

هیچکس غیر از تو نامش آب اجدادی نبود !

تو شراب ناب جام میهنم بودی خلیج!

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی خلیج!

گرچه سطحت چرب شد چون پیشبند مادرم!

مثل لبخندی ملیحی زیر عکس کشورم!

کشورم سرباز و تو عمری پلاکش بوده ای

دستمال آبی ای بر زخم خاکش بوده ای

جنگجویی بود اما جز سپر چیزی نداشت!

زخم  او با مرهمت سودای خونریزی نداشت!

رنگ تو در آسمان افتاد و آبی شد خلیج!

گیسوانت موقع مغرب شرابی شد خلیج!

گیسوانت در زمان خواب هم موّاج بود!

عکس تو حتی میان قاب هم موّاج بود!

گوش من حتی صدای عکسها را می شنید!

بی عبور از تنگه بانگ ناخدا را می شنید!

تا میانت را عبور چند کشتی کافی است

نام آن را تنگه بگذارند بی انصافی است!

این همه فانوس مأموران شب کار توأند

پُست های دیده بانی چشم بیدار توأند

از مسیر دور اگر شکل نهنگ قاتلند -

ناوهای رو به دریا پیشوای ساحلند

آسمان با آن بزرگی جلوه اش جز ماه نیست!

هیچ بازوی ستبری مثل نیروگاه نیست!

سالها در زیر خورشید لجاجت سوختند

تا که اهل شهرهای ساحلی آموختند –

در هجوم موج ها ؛ بی باک ماندن بهتر است!

‹‹ دل به دریا دادن››  از ‹‹ در خاک ماندن››  بهتر است

روی مهرت هیچ گاه از این اهالی برنگشت

از دل دریایی ات کس دست خالی برنگشت!

شهر ماهی های آزاد است اعماق دلت!

از غباری باستانی خاکهای ساحلت!

صخره با تو هیچوقت اهل همآوایی نشد!

جز تو کس دلواپس دزدان دریایی نشد!

در جزایر مثل بغضی از درون گل کرده ای!

قرنها این جزر و مدها را تحمّل کرده ای!

غربت شبهای بندر گوشه گیرت کرده است

گردش یک روز چندین سال پیرت کرده است!

با چه کس گشتی تو از آن سوی هم صحبت خلیج؟!

کی به سردرد شدیدت می کنی عادت خلیج!

سالها در بازوان خاک تنها بوده ای!

عرصه ی رزمایش خشکی و دریا بوده ای!

رفته رفته کار از اوضاع بحرانی گذشت!

احتمال جنگ کم کم از رجزخوانی گذشت!

لشگر اموات با شکل موالید آمدند!

ناروا بودند اما با روادید آمدند!

تیر دشمن با کمان دوستان بر دل نشست!

ردّپاهای شیوخی فربه بر ساحل نشست

تاج شاه افتاد و پشت محکم فرزین شکست!

پای اسبان عرب در چرخ لیموزین شکست!

با شکم هایی که از این نفت ها پر می شوند

رفته رفته سفره ها لبریز آجر می شوند

طرح یک آشوب دیگر در سر بیگانه هاست

عکس تو با نام جعلی در سفارتخانه هاست!

در کجا با نام خرما ما رطب را خوانده ایم؟!

با زبان پارسی شطّ العرب را خوانده ایم؟!

یک رگ غیرت در این خاک است اگر کارون توست!

عمده ی محموله ی این نفتکش ها خون توست!

ارزش هر قطره خونت در بهار امسال چند؟!

قیمت یک بشکه ی نفت از قرار امسال چند؟!

تا که بوی نفت آمد مثل برقی آمدند!

موج پیمانکارها از هند شرقی آمدند

تو شراب ناب جام میهنم بودی اگر

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی اگر –

بعد از آن روی برادر با برادر تُرش شد

در دهان طفل طعم شیر مادر ترش شد !

گرچه در این روزها چندان مصدّق نیستیم

گرچه حتی گاه با خود نیز صادق نیستیم –

سوز و ساز روزگار تار ما در پود توست!

رشته ی امید ما امواج خشم آلود توست!

ریشه های هرزه را با دست خالی می کنی؟

پوست از این قلعه های پرتغالی می کنی؟

خواهش فرزندهای ناخلف را گوش کن!

این چراغ انگلیسی را خودت خاموش کن !

در زمان صلح هم آشفته خاطر بوده اند!

در کجا فرماندهان جنگ شاعر بوده اند ؟!

کشتی گمگشته را فانوس دریایی چراغ –

چشمک دوشیزه است از پشت پرچینهای باغ!

موج چیزی نیست غیر از بغض دریا تا کویر

ناله ای از تشنگی های تحمّل ناپذیر !

زوزه ی گرگی که خود را زیر باران دیده است!

نعره ی شیری که یالش را پریشان دیده است!

بغض کالای گرانی ناگهان ارزان شده!

قسمتی از پایه های یک پل ویران شده!

ناله ی تیری که مغزی را پریشان کرده است!

آه محکومی که خود را تیرباران کرده است!

موج تو چیزی شبیه جنگ باد و روسری ست!

خش خش خلخال های دختران بندری ست!

چون صدای بوسه ی باران به روی ماه برگ!

یا که تلفیقی از آوای خداوند است و مرگ!

گریه کم کن جنس قایق ها اگر بادی شده ست!

ناله ی امواج تو در گوشها عادّی شده ست!

گوش ماهی نیز از درک صدایت عاجز است!

صورتت پف کرده است و چشمهایت قرمز است!

پوست از روزم بکن! دست شبم را زخم کن!

چشمهایم را بسوزان و لبم را زخم کن!

با دل و جانم به پای اقتدارت مانده ام!

با تفنگ دست سازم در کنارت مانده ام!

چون نبوده هیچ آبی جز تو شاعر پیش از این!

ردّپایی از سکونت در جزایر پیش از این!

شد به گوش اهل دل چون هق هق صاحبدلی!

غرش شلیک توپ از گاردهای ساحلی!

ما پی ویرانی دنیای فردا نیستیم!

در پی معماری فردای دنیا نیستیم!

جای اصحاب کهف از غار بیرون میزنیم

با تفنگ سرپر از دلوار بیرون میزنیم

گرچه چندین بار جان دیدیم ؛ جانی نیستیم!

ما که اهل جنگ از نوع جهانی نیستیم!

بغض کم کن! سیل از تشویش باران میرسد!

جنگجو روزی مهمّاتش به پایان میرسد!

پچ پچ امواج تو مانده به گوش اسکله!

چشمک فانوسهایت روی دوش اسکله!

روی ساحل با تو حق دارد که مهتابی شود!

جلگه باید سرخ باشد تا خلیج آبی شود!

برنگردد هرکه اینجا دل به دریا می دهد !

روبروی تو فقط یک رنگ معنا می دهد!

 

بهمن 90 - عسلویه

 

نظرات ()



بعد از عید
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

 

 

جامی تهی ام که باده ای نیست مرا

شهری دورم که جاده ای نیست مرا

من ماهی قرمز پس از عیدم که -

جان دارم و استفاده ای نیست مرا

نظرات ()



عید
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱

 

خوشحالم از اینکه گاه کم می فهمم!

شادی را در حضور غم می فهمم !

عمری ست فقط آمدن عیدم را

از صفحه ی تلویزیونم می فهمم !

***

 

سال نو مبارک! راستی ایمیلم هک شده! اما جیمیلم هنوز نفس میکشه!

azimimehr@gmail.com

نظرات ()



زیبایی ات دردناک است
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠

تمام زنهای پیش از تو

کوشش و خطای آفرینش بود!

حالا هرکس به تو شبیه تر باشد

زیباتر است

زیبایی ات درد دارد

-          خورشید هر روز غروب

کیسه اش را از مس های مذاب پر می کند

تا در پشت کو های نیمه شب

مجسمه ای از تو بسازد –

زیبایی ات دردناک است

جدایت کرده ام

از مایملک ِ سرداران  ِ جان به در برده از جنگ

الهه ی دیوانگی!

        ملکه ی فاجعه !

        گوش هایت را به من بده !

                                        -  حلزونهایی از بلور

                                                    در میان گندمزار –

لبخند می زنی به فروتنی سپیده دم

زیبایی ات دردناک است

                      خشمت باشکوه

                     - گدازه های آتشفانی ست

                                که از اقیانوس سر برآورده باشد-    

  لب هایت گلی ست

               که نامش از زبان زنبورها نمی افتد

تو را کدام قبیله باستانی

در تمدنهای منقرض شده ی تاریخ

                               به جا گذاشته است

                                    که جادوی لبخندت

                                         در هیچ دخمه ای جا نمی شود

 

مجسمه ها از خیره شدن خسته نمی شوند!

تقصیر تو نیست که زیبایی

            چشمهای من زیادی می بینند

این شعرها هم

        مالیات نگاه کردن به چشمهای توست

حالا من به جهنم!

تو خودت چطور

این همه زیبایی را تحمل می کنی؟!

نظرات ()



مجلس ما آن قدر ها هم تماشایی نبود
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠

 

 

سلام. خیلی دوست داشتم که در این پست به درخواست تنی چند از دوستان عزیزم ‘ مثنوی جدیدی ارائه کنم اما متأسفانه کار به این پست نرسید. یک رباعی  و غزل کوتاه دیگری بخوانید.

 

 

اول رباعی :

از فرط درستی اشتباهم کم بود

در پرونده ؛ برگ سیاهم کم بود

از رأفت بی نهایتش باید گفت :

شرمنده م اگر بار گناهم کم بود!

 

و بعد غزل :

 

آبروداری من جز اوج رسوایی نبود !

سهم من از این جماعت غیر تنهایی نبود

بارها برعکس حرف فیلسوفان گفته ام :

حیرت من موضعی از روی دانایی نبود !

لنگ لنگان شهر را ما با عصاهایی سفید -

بارها گشتیم اما هیچ بینایی نبود !

یک نفر در پیش بود و در پی اش خلقی روان

عمر ما چیزی به غیر از راهپیمایی نبود

دعوت ما را کسی رد کرد اگر خُسران ندید!

مجلس ما آن قَدَرها هم تماشایی نبود

مطمئن هستم درون سینه ی من قلب نیست!

دل اگر در سینه ام می بود هرجایی نبود

با خودش - وقتی پرش تاراج شد - طاووس گفت :

پیش چشم هرزه ها جای خودآرایی نبود

 

 

 

 

 

نظرات ()



شهر دارد کم کم از ...
نویسنده: اصغر عظیمی مهر - شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

 

 

حومه کم کم از حضور خانه ها پر می شود

شهر دارد کم کم از بیگانه ها پر می شود

رفته رفته از مسافرهایِ بی قصد سفر

ازدحام خلوت پایانه ها پر می شود

عده ای در انتظارند اینکه روزی باز هم

کوچه های شهر از میخانه ها پر می شود !

نیم هر اسطوره ای اغراق راوی بوده است

گوش تاریخ آخر از افسانه ها پر می شود

چشم های هاج و واج و بهت های بی دلیل !

شهر کم کم دارد از دیوانه ها پر می شود !

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »