سلام دوستان خوبم ! ببخشید ولی تصمیم گرفتم تا مدتی شعرهای جدید را در وبلاگ قرار ندهم و بیشتر از کارهای گذشته استفاده کنم ! از درک والای شما سپاسگزارم ! این هم غزلی از گذشته ها  که تاریخ سرایش آن در کتابم به اشتباه آبان ٨۴ است اما سروده ی آذر ماه همان سال است :

 

خورشید در مسیر افق یخ زد ؛ آن شب رسیده بود به آخر ماه

شنبادهای وحشی شهریور  پهلو گرفته بود در آذر ماه

بانو چه نسبتی ست تو را با نور ؟ بانوی من تو  نورتری یا نور ؟

آنگونه روشنی که تو را انگار خورشید خواهر است و  برادر ماه

راه کمال فطرت مخلوق است ؛ اصلاً عجیب نیست که می بینم

بر زانویت گذاشته سر خورشید ؛ بر شانه ات نهاده اگر سر ماه

آن گونه راز ناک و اساطیری ؛ قدیسه وار آن شب رویایی

عریانی ات چقدر مقدس بود ! ! گویی خزیده بود به بستر ماه

در خلسه گاه خلوت خاموشم با پنجه روی آب سفر کردم

سر می نهی به بالش بازویم ؛ بر سینه ام شده ست شناور ماه

بعد از تو من به کار نمی گیرم این استعاره های مصرح را :

خورشید ، خواب ، خاطره ، خواهش ، خون ، کندو ، کویر ، کوچه ، کبوتر ، ماه

گویی زنان ترکمنی هر شب از سکر چشمهای تو می ریزند

در ساغر امیر بخارا خون ؛ یا در شراب شیخ شبستر ماه

چشمت مشبه به خورشید است ؛ دنیا اگر که یخ نزد از سرما

می دانم از تصدق چشم توست این سان اگر شده ست منور ماه

 زالو مکیده است تو را در خون ، آهو رمیده است تو  را در کوه

شاید عقاب دیده تو را در دشت ؛ شاید پلنگ دیده تو را در ماه

 

 قلبم جهان منجمدی در من ، چشمت دریچه ای است به فردایم

بر دامنم بخواب به آرامی ؛ آن سان که در کجا وه ی بستر ماه

 

آذر84 – مشهد