پس از این شعر دیگر هیچ کس بانوی مبهم نیست !

-------------------------------------

نبودی با خودم بردم تمام رنجهایم را

شبیه باد در خود محو کردم ردپایم را

حلالم کن اگر گاهی تو را آزار می دادم

اگر از روی خودخواهی تو را آزار می دادم

تعلق داشتن در سرنوشتت نیست می دانم

و با یک مرد ماندن در سرشتت نیست می دانم

خیال بوسه بر لب های تو چون خواب می ماند

چو دزدی جواهر از زن ارباب می می ماند

به دستاویز تلخی از تو و انجیر دل کندم

اگر چه زودباور بودم اما دیر دل کندم

 

- به نرمی لمس می کردیم بال شاپرک ها را

برایت جمع می کردم تمام قاصدک ها را -

 

نماند از عشق ما جز خاطرات کودکی چیزی

نمی بینم به جز لبخندهای زورکی چیزی

که شک کرده ست چشمانت به این بیگانه ی مظنون

چو پیدا کردن یک قطره خون در خانه ی مظنون

مرا از خود نران ! بی سرزنش یک روز خواهم رفت

اگر چه واضحم اما شبی مرموز خواهم رفت

چو مظنونی که جسمش را پس از اقرار آویزد

و شاهی خویش را از پرده ی تالار آویزد

شبی که رفتی از این شهر ابری خونچکان بارید

به جای برف در خوابم تگرگ استخوان بارید

اگر چه زود راه افتادم اما دیر شد آن شب

و دستت در میان دست من تبخیر شد آن شب

شد از خواب من آویزان طناب دار خونینی

شبیه بازوان زخمی از پیکار خونینی

سراغ از جنگجویی از نفس افتاده می گیرم

طلسمم من ! مرا از خاک بردارند می میرم !

جهان را مسخ کرده بس که بی نقص است لبخندت

شبیه وقفه در موسیقی رقص است لبخندت !!!

من امواج جنون را خالی از خیزش نمی فهمم

و روح عشق را بی حس آمیزش نمی فهمم

که بی طوفان گیاهان گرده افشانی نمی کردند

و ابر و ناودان نجوای عرفانی نمی کردند

نمی داند کسی غیر از تو این حس تناور را

کسی غیر از تو راز این پتوهای معطر را

رگانت گاه آبی و زمانی نقره ای می شد

و کم کم بازوانت شمعدانی نقره ای می شد

اگر از پیچ و تابم بر پتوها کرک بنشیند

و از آه تو بر روی هلوها کرک بنشیند -

فشنگم ! بعد از این بوسه شبیه پوکه خواهم شد

سپس چون قریه ای قحطی زده متروکه خواهم شد

سراغ جلگه را از آبرفتی دور می گیرم

به رغم میل باطن ‘ چون تو گفتی دور می گیرم

برای دوری از تو این همه مرز زمین بس نیست !

برای رویش دانه تب و لرز زمین بس نیست!

شنیدم گردش شیره به شریان گیاهان را

و قل قل کردن هر چشمه در پستان باران را

تمام ساقیان شهر باید مست من باشند

تمام عاشقان شهر هم وردست من باشند

پیمبر هم شوم جز نام تو بر سوره هایم نیست

که ایزدبانویی همچون تو در اسطوره هایم نیست

اگر معشوقه ام شهزاده ی هاماوران باشد

و در انگشتهایم روح چوب خیزران باشد -

ندارم هیچ حُسنی جز رذیلتهای رنج آور

به جز شعر و جنونم این فضیلتهای رنج آور

چه می ماند از امواج جنون جز رخوتی خاموش

به جز فواره هایی سربزیر از شهوتی خاموش

به میدان مشق تکتازی که کار اسب باری نیست !

و شخم خاک هم در شأن اسبان سواری نیست !

اگرچه زندگی بی عشق چیزی جز جهنم نیست

پس از این شعر دیگر هیچ کس "بانوی مبهم" نیست

بسوزانید من را تا رگانم بند هم باشند

که باید زندگی و مرگ من مانند هم باشند

تو در هنگام سوزاندن رگانم را نمی بینی

زنان شعله ور در استخوانم را نمی بینی

که حال مولوی را شمس تبریزی نمی پرسد

در اینجا هیچ کس از لال ها چیزی نمی پرسد

فرو بستم دهان تا نشنوندت در صدای من

نخواند هیچ کس نام تو را در چشمهای من

به جای چشم در چهره تنوری شعله ور دارم

و در سینه به جای قلب گوری شعله ور دارم

نمی دانم که تو دور از منی یا در منی آیا ؟!

تو از عریانی تندیسها آبستنی آیا ؟!؟

و من هر کس که بودم من نبودم یا دو تن بودم

در این بین آنچه تنها غیرممکن بود من بودم !

نمی فهمد کسی غیر از من این اندوه کاری را

- منافات عجیب بین عشق و رستگاری را -

به جز آن مرد محکومی که در من زندگی می کرد

همان شیطان معصومی که در من زندگی می کرد

چه فرقی دارد اینکه اشتباه از توست یا از من ؟!

و در این ماجرا آیا گناه از توست یا از من ؟!

من از ساعت - چه روی مچ ‘ چه دیواری – گریزانم

از این احوالپرسی های تکراری گریزانم

اگر اینقدر می خواهی بدانی حال و روزم را

بیا بشمار این سیگارهای نیمسوزم را

ببین که حال من خوب است و جایت هیچ خالی نیست

به غیر از مرگ و میر گاه و بیگاهم ملالی نیست

ببین در مشت من این خشمهای لاابالی را

مچاله کردن یک پاکت سیگار خالی را

که دوری از تو با خود توده ای اندوه آورده

چو نعش یاغی پیری که رود از کوه آورده

اگر دیگر سراغ از بره آهوها نمی گیرد

پلنگ پیر می داند همین امسال می میرد

به شوق طعم آهویی زبانش مانده تا اکنون

اگر دندان سالم در دهانش مانده تا اکنون

کسی که با قفس خو کرده در فکر رهایی نیست

ولی راه نجات عشق قانون جدایی نیست !

شبی می یابمت نامت ولو پروانه ای باشد !

اگر در دفتر ثبت مسافرخانه ای باشد !

تو آتش هستی و در پنبه ها مأوا نمی گیری

یقین در قلعه ای از قاصدک سکنی نمی گیری !

ولی این قلعه ی سربسته یک دروازه می خواهد

و این چشم فسیلی اشکهای تازه می خواهد !!

ندیدم فیلسوفی بهتر از دیوانه ها هرگز

و جایی عاشقی احمق تر از پروانه ها هرگز

نمی مانم که با عشقت بسوزانی پر من را

بپوشانی سپس با اشک خود خاکستر من را

برای سردی این قله مشتی برف کافی نیست!

برای انعقاد خون من یک حرف کافی نیست !

به جای بوسه ای از سنگ بر انگشت جادوگر

تنم را سخت بیرون می کشم از مشت جادوگر

به جز باران دعایی در قنوتم دیده ای آیا ؟!

نشانی از رضایت در سکوتم دیده ای آیا ؟!

که مانده انزوایی لعنتی از کودکی با من

و در هنگام خشمم لکنتی از کودکی با من !

یقین آن قصر صد دروازه ی سربسته من بودم !

و آن پروانه ی از کرم بودن خسته من بودم !

تمنایت اگر چون کرم در چوبم نمی پیچید

و بادی شوم در دامان محبوبم نمی پیچید

تو را از صدر فهرست جنونم کم نخواهم کرد

پس از تو رختخوابم را مرتب هم نخواهم کرد

پس از تو ساعت عمرم جلو رفته ست می دانم

و راز بین ما چندی ست لو رفته ست می دانم

شیبه هق هق ماهی صدایم را نمی بینم

چراغی روشنم که پیش پایم را نمی بینم

کسی این شعرها را بهتر از مردم نمی فهمد

زبان داس را جز ساقه ی گندم نمی فهمد

پس از این خارکن ها دیگر از صحرا نمی آیند

و کشتی های ماهیگیری از دریا نمی آیند

سبک سنگین کن آیا ماندنم خوب است یا مُردن

برایت شعر گاهی خواندنم خوب است یا مُردن !

و هرکس شاعر است انسان خوبی نیست ! می دانم !

تصاحب کردنت پایان خوبی نیست ! می دانم !

که فهمیدم که در این شهر هر چشمی چراغی بود !

و اینکه اختراع قبر هم کار کلاغی بود !

پس از هر مرگ قطعا قلبی از آهنگ می افتد

کنار قبر حتما سایه ای بر سنگ می افتد

زمانی زیستم تا زندگی را سر کنم ! کردم !

به دنیا آمدم تا مرگ را باور کنم ! کردم !