بسم الله الرحمن الرحیم

 

دست بردار از دهان! حرفی بزن! چیزی بگو!

من که می دانم تو از فریاد لبریزی! بگو!

 

آشنا کی می شود هرکس که از دور آمده ست؟

کی از این دلمرده ها جز بوی کافور آمده ست؟

 

ناکسان در خانه ی خود نیز محرم نیستند!

در سپاهت مردهای بی جگر کم نیستند!

 

در بزنگاه یقین عمری ست دل دل می کنند!

غالباً حین سفر هم فکر منزل می کنند!

 

بعد از این دلخوش نشو با بیعت شبکورها

می شود با دانه ای بسته دهان مورها

 

روی نرمت سفلگان سست را گستاخ کرد

ناکسی آمد مساجد را شبیه کاخ کرد

 

گر میسّر بود از زن خانه ای می ساختند!

در حیاط کعبه هم میخانه ای می ساختند!

 

حکم بی چون و چرا را هم به شورا می برند!

گاه دستور خدا را هم به شورا می برند!

 

معتمد کی می شود هرکس سخن چینی کند ؟

کی خدابین می شود هرکس که خودبینی کند؟

 

بود از اصحاب اما خطبه چون اضداد گفت!

او که قبل از هرکسی آمد « مبارکباد» گفت!

 

واضح است این نور بر هر آدم شبکور هم!

ساده لوحی بود « اناالحق» گفتن منصور هم!

 

برنگردد هر که بر این عهد باقی بوده است!

اختیار جمع مستان دست ساقی بوده است!

 

نیست وقتی اختیاری ‘ راه غیر از جبر چیست ؟

چاره ی کوران مادرزاد غیر از صبر چیست ؟!

 

تا به این اندازه ما اهل تحمّل نیستیم!

آنچنان هم اهل تسلیم و توکّل نیستیم!

 

در زمان فتح خیبر تا کمر بستی چه شد؟!

دستمال زرد خود را تا به سر بستی چه شد؟!

 

کار ما حالا به لطف بی دریغت بسته است!

سرنوشت صلح هم حتی به تیغت بسته است!

 

تیغ برکش! این در رحمت به رویم باز کن!

دعبلی لالم مرا عمری سخن پرداز کن!

 

دوری از تو کاروان را درخطر می افکند!

ساربان اغلب به پشت سر نظر می افکند!

 

 

پیش خود شرمنده شد هرکس پی تشریح توست!

قطره های اشکهایت دانه ی تسبیح توست!

جز تو شمعی بر سر بالین این بیمار نیست!

هیچ تسبیحی شبیه اشک استغفار نیست!

 

هرکجا اشکی بریزی چشمه ی زمزم شود!

پا به هر سنگی گذاری قبله ی عالم شود!

 

نام تو ورد لبم شد تا زبانم باز شد!

عشقبازی من از گهواره ام آغاز شد!

 

هر که نامت برده در گهواره عیسی می شود!

هر یدی که با تو بیعت کرده بیضا می شود!

 

سرفراز است آنکه اهل ساغر و پیمانه است!

من خریدار توأم! این شعر هم بیعانه است!

 

دلرباها بی نیازند از رسوم دلبری!

در کجا کس دیده جنس خوب را بی مشتری؟!

 

کی کسی جز کودکان با آدم دیوانه رفت ؟

کی کسی با ناامیدی از در این خانه رفت؟

 

چشم اهل دل به روی ماه مولا باز شد!

وحی در سرتاسر عالم طنین انداز شد :

 

لحظه ی اکمال دین عید ولایت بوده است!

حاجتی دیگر جز این کفران نعمت بوده است!

 

 

دینتان را با همین یک آیه کامل می کنم

- گرچه می دانم که دارم سعی باطل می کنم! -

 

با تو باید خلق را همراه میکرد آن زمان

از خطرهای مسیر آگاه میکرد آن زمان

دستهای خدعه در هر آستین را یک به یک -

باید از دامان تو کوتاه میکرد آن زمان

راه یک راه است و لابد آن همه بیراهه را -

اینچنین باید جدا از راه میکرد آن زمان

در غدیر خم چرا دست تو را بالا گرفت ؟

دانه را باید جدا از کاه میکرد آن زمان!

 

گاه با یک اشتباه از دور خارج می شویم!

با علی هستیم اما از خوارج می شویم!

 

مرد از این معرکه نامرد بیرون می رود!

کوه رویین تن از آن با درد بیرون می رود!

 

کوه هم ریگ روان گردد از این بار گران!

از درون آتشفشان گردد از این بار گران!

 

درد را تا آخر این راه نتوانم کشید!

آنچنان دردی که حتی «آه» نتوانم کشید!

 

در زمان جنگ اغلب دست بیعت کم شود!

غالباً در جاده ی باریک ‘ سرعت کم شود!

 

جای آنکه خویش را در دردسر انداختن!

می توان یکباره در میدان سپر انداختن!

 

خشک گردیده ست دامان شراب آلوده ام

کی به مقصد میرسم با پای خواب آلوده ام؟!

 

 

رویگردان کی شدند این رهروان از راه تو ؟

کی به پایان میرسد این هق هقِ در چاه تو؟

 

عفو میکردی اگر وقت قصاصی داشتی!

گر به جای اشعری هم عمروعاصی داشتی –

 

باز هم او را حُکَم هرگز نمیکردی یقین!

بر شریعت این ستم هرگز نمیکردی یقین!

 

داغ ننگی مانده بر پیشانی تاریخ هم!

سبز میگردم اگر قطعم کنند از بیخ هم!

 

زخم من عمری ست دنبال نمکدان گشته است!

چون کویری سالها دنبال باران گشته است!

 

حیف آن رؤیای صادق یافت تعبیری چنین!

سرنوشتت را رقم زد دست تقدیری چنین!

« پشت بر مولا نمودن» زود شایع می شود!

مردم از هم زود میگیرند تأثیری چنین!

مطمئناً برنمیتابند تا « یوم الاداء »

با اداهای اصولی موج تغییری چنین!

فرق بسیاری ست بین «انتخاب» و «انتصاب»!

مفتیان از خود درآوردند تفسیری چنین!

جز تو آیین حقیقت داشت کی راوی چنان؟

جز تو ترکیب طریقت داشت کی پیری چنین ؟

گرچه در عالم نباشد مثل تو مردی چنان!

کس ندارد غیر تو با اینکه شمشیری چنین –

صلح را – گاهی- پذیرفتن نشان از عجز نیست!

فرق دارد موضع تسلیم و تدبیری چنین!

 

 

کوه از رنج تو کم کم سر به دامن میگذاشت!

نخل قدّت بعد از آن رو به خمیدن می گذاشت!

 

هرکه آمد دشمن آل عبا شد بعد از آن!

صاحب تیغ دودم قدّش دوتا شد بعد از آن!

 

کی نشست آن کس که عمری با خدا برخاست کرد؟!

هر که ویران شد چنین ‘ کی قامتش را راست کرد ؟!

 

بلبل از بس ضجه میزد از نفس افتاده بود!

باغ هم همراه بلبل در قفس افتاده بود!!!

 

عمر چیزی بیشتر از صرف یک خمیازه نیست!

خاک دنیا جای مردان بلندآوازه نیست!

 

پای خواب آلوده ام تا نیمه شب بی تاب ماند!

بازهم وقت اذان صبح چشمم خواب ماند!

بندبند جان ما را رخوتی در بر گرفت

چون گل و لایی که بعد از رفتن سیلاب ماند!

من غلام قنبرم ! چون سایه ای پادررکاب-

با همه آزادگی در خانه ی ارباب ماند!

صاحب تیغ دودم؛ فرقش....نگویم بهتر است!

طالع شومی که از آن رمل و اصطرلاب ماند!

 

کاشکی بی سجده میخواندی نماز صبح را !!!

داغ فرقت تا قیامت بر دل محراب ماند!