پای بردار اسب من! یک گام دیگر مانده است!

شیهه ای تا فتح منزلگاه آخر مانده است !

 

قلعه بانان باز کردند از درون دروازه را

دست هر سربازی از تسلیم بر سر مانده است!

 

با همین یک ضربه پشتش را شکستن سخت نیست!

یاغی قدّاره بندم بی برادر مانده است!

 

بعد از این دیگر ندارم دشمنی در روبرو !

گرچه در پشتم هزاران جای خنجر مانده است!

 

هرچه باشد مطمئن هستم که نامش « صلح » نیست

آنچه از این جنگهای نابرابر مانده است !

 

#

 

من به دنبال نجات ملتی بودم ! ولی –

گاه منجی در نجات خویش هم درمانده است

 

× این شعر چندماه پیش سروده شده است و هیییییچ ربطی به ماجراهای اخیر ندارد.