چشمهایت را ببند از این شب مشکوک بگذر

چون طنین گام اسب از قریه ای متروک بگذر

آنچنان که ساده بودن با حماقت فرق دارد

سر به مُهرِ محض بودن با بکارت فرق دارد

روزگاری پیش از این دست و زبان را می بریدند

با قساوت سینه های دختران را می بریدند

سالها در گوش من خواندند باید مرد باشم

هر چه هستم باشم اما اهل داغ و درد باشم

با طنابی آتشین دستان من را سخت بستند

با فشاری استخوان بازوانم را شکستند

مثل باران روی بوم بام ها هاشور بودم

مثل طبل بومیان قاره های دور بودم

من پلی هستم که حتی پایه ای با خود ندارم

نور سردی دارم اما سایه ای با خود ندارم

ضعف نفس مرد گاهی ریشه اش ناباوری نیست

فتح باروهای سنگی کار هر جنگاوری نیست

نیمه شب وقتی نگهبانان شب خوابیده باشند

سایه ات را کی شود با سایه ی من دیده باشند ؟

از سرم بردار فنجان را که در فالت بگردم

روی باروهای هر قصری به دنبالت بگردم

رنج یعنی در خودت در حالت تبعید باشی

در کویری تف زده صیاد مروارید باشی

درد مرد رفتگر وقتی که جارویش شکسته

زخم زنبور عسل وقتی که کندویش شکسته

خواستم شعر اسیری را همین حالا بگویم

غصه ی دوران پیری را همین حالا بگویم

مثل زخمی که توان فیل را در هم بریزد

مرگ یک مرد جوان یک ایل را در هم بریزد

عشق بر هم زد روال زندگی عادی ام را

سخت آتش زد شبی پیراهن دامادی ام را

فکر کن در رختخوابت نیمه شب طوفان بیاید

در کشوی میز تحریرت شبی باران بیاید

مرد زندانی شبی خواب خیابان را ببیند

بعد از آن ویرانی دیوار زندان را ببیند

یا که طفلی کنجکاو اسباب افیون دیده باشد !

یا برای بار اول قطره ای خون دیده باشد !

سالها مثل صلیبی سرد بر دوشت کشیدم

تا شبی در خلوتی روشن در آغوشت کشیدم

من نفهمیدم که در جانم به دنبال چه بودی ؟!

بین بازوهای عریانم به دنبال چه بودی ؟!

مثل بچه ماهی از قلاب چشمت ترس دارم

از سقوطی ژرف در گرداب چشمت ترس دارم

ما قراری داشتیم اینکه قرارم را نگیری

اینکه از من زخمهای ریشه دارم را نگیری

پا به پایت آمدم اما تو پایم را شکستی

دست رد بر من زدی و دنده هایم را شکستی

خاطرات فرجه و تعطیلی از یادم نرفته

روز جشن فارغ التحصیلی از یادم نرفته

چشمهای سربزیرت دستم آخر کار می داد

شوخی آخرکلاسی ها تو را آزار می داد

رفتی از این شهر و اصلا اتفاقی هم نیفتاد

سالها یک تکه هیزم در اجاقی هم نیفتاد

عمرها حتی به مرگی هم نیرزیدند بی تو

ایستادم ! زانوانم گرچه لرزیدند بی تو

در قماری بی طرف در فکر بردن بودم عمری

با گمان زندگی مشغول مردن بودم عمری

تا بیایی گیسوانت را به فنجانم بریزی

درد را چون آسیابی کهنه در جانم بریزی

بوده خود را در میان شهر ویلان دیده باشی ؟

قلب خود را گوشه ی جوی خیابان دیده باشی ؟

دیده ای داماد با پیراهنی خونی برقصد ؟

نیمه شب جادوگری با شال زیتونی برقصد ؟

زیر پلک خسته جز کابوس بیخوابی ندارد

مرد خونسردی که دیگر هیچ اعصابی ندارد

دود سیگارش شبیه آتش نمرود می شد

حجم بغضش نیمه شب سرچشمه ی یک رود می شد

برکه ی سنگ است این زخم مشوش ؛ درد دارد

مثل جِزجِز کردن هیزم در آتش درد دارد

گیسوان گرم این شومینه از در می گریزد

مثل نوزادی که از پستان مادر می گریزد

بعد تو این مرد میل قهوه خوردن هم ندارد

زندگی جایی برای خوب مردن هم ندارد

می کشم رنج تو را تا درد باقی مانده باشد

تا که بر روی زمین یک مرد باقی مانده باشد

من نخواهم شد از این دیوانگی دلسرد هرگز

توبه حتی از گناهانم نخواهم کرد هرگز

گرچه از دریا به جز مرداب مجروحی نمانده

از من دیوانه ات جز مرد بیروحی نمانده

لاک پشت ای کاش نسل خویش را کتمان نمی کرد

تخمهایش را میان ماسه ها پنهان نمی کرد

یا که در دریاچه های نیمه شب قویی نمی مرد

یا پلنگی پیر هم دنبال آهویی نمی مرد

ماه با تابیدنش بر فلس ماهی بوسه می زد

شبنمی بر گونه ی سرد گیاهی بوسه می زد

دیده ای آیا که دشت از دست سنگ آزرده باشد ؟

یا که جنگل از کمینهای پلنگ آزرده باشد ؟-

کوه هنگام سحر خورشید را دوشش نگیرد

یا که مهتاب آسمان را توی آغوشش نگیرد؟

وا نکن اما بمان تا پشت این در خوش بمانم

دست کم بگذار با اوهام خود سرخوش بمانم

چون خدا وقتی که چوپان را پیمبر خوانده باشد

شهربانویی گدایی را به بستر خوانده باشد

 

باز لبخندی بزن تا در رگانم جان بیاید

رودها بازوی دریایند اگر باران بیاید

چشمهایت را ببند و فکر کن من مرده باشم

نذر کردم کفشهایت سمت گورستان بیاید

من چه خواهم کرد بی تو ؟ مردم کرمان چه کردند ؟

منتظر ماندند تا آغامحمدخان بیاید !!

وقتی از من دور باشی بیم دارم وقت مرگم

جای عزراییل بر بالین من شیطان بیاید !!!

 

من یقین دارم جهانم بی جنون معنا ندارد

کشتی بی بادبان جایی در این دریا ندارد

یافتم چشم تو را درکیسه ی دریانوردان

تکه های قلب خود را در بساط دوره گردان

از سرم بردار فنجان را که در فالت بگردم

روی باروی کدامین قلعه دنبالت بگردم ؟

من نفهمیدم نشانی ات کجای نقشه گم شد

شهر من با رفتنت در انحنای نقشه گم شد

دردناک است اینکه از خوشبختی ات هم ترس دارم

از پلنگ رویه ی روتختی ات هم ترس دارم !

این خرفتی ربط چندانی به پیری هم ندارد

عشق حتی واحد اندازه گیری هم ندارد

رفته رفته بارور شد مرزها بین من و تو

فاصله انداخت آن اندرزها بین من و تو

جنس عشق مردم این شهر کیفیت ندارد

گرچه کیفیت برای تو اهمیت ندارد

چشم خود را باز کن ! من در شبی مشکوک مُردم

          چون اسیری مانده در یک قلعه ی متروک مُردم