من ارباب جنونم ! قلعه ی متروک من شعر است

صدای خون من در استخوان پوک من شعر است

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ

من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ

چه بودم من به غیر از نوجوانی گرم الواطی

و مادر کتف هایی خسته پشت چرخ خیاطی

تصور هم نکردم عشق نوعی هویت باشد

سر ولگرد من بر شانه ای باشخصیت باشد

که من مولود برج عقرب بی عرضه ای بودم

و عمری چون نگهبان شب بی عرضه ای بودم

لهیب عشق من چون آتش نمرود می خوابید

شبیه شعله ی یک روزنامه زود می خوابید

همیشه توی خوابم مرده ای در گور می خندید

سلام بی جوابم را کسی از دور می خندید

در آن کابوس گیسوی زنی در برف یخ می زد

صدای مرد بی پیراهنی در برف یخ می زد

در این سو دسته ی شلاق در مشتی عرق کرده

در آن سو خوردن شلاق بر پشتی عرق کرده

بدون زخم مردی بر زمین افتاد ! من بودم

و هر جا اتفاقی اینچنین افتاد من بودم

شیاطین نیمه شب در شانه ام اتراق می کردند

دعایی سبز را بر بالشم سنجاق می کردند

شبیه ماهیان از وحشت گرداب بیدارم

من از ترس تهوع در زمان خواب بیدارم

مرا مانند هندوهای بی تدفین بسوزانید

زمان خواب بعدازظهر با بنزین بسوزانید

یقین دانم که در دنیا فقط یک چیز ممکن نیست

بدون مردنِ ِ در خویش رستاخیز ممکن نیست

لبم لبیک لالی از لهیب یادها می شد

شبم شاید شریک شیون شنبادها می شد

درختی نیمه شب از سینه ام مبهوت می روید

پس از مرگم یقین دستانم از تابوت می روید

میان سینه ام گویی عقابی در قفس افتاد

میان قلعه ای موهوم طبلی از نفس افتاد

نبودی شعرهای من پر از من شد بدون تو

و شهرم کشتزار دود و آهن شد بدون تو

بیا مال تو باشد شعرهایم با زبان من

به غیر از آن دو دندانی که پُر کردم دهان من

دهانم را به جز ترس از تو خاک آجر نمی گیرد

کنار هیچکس غیر از تو گوشم گُر نمی گیرد

گل آتش فقط در اوج رنجی داغ می روید

تفاوت می کنی با هر چه گل در باغ می روید

حسودی می کنم هر کس کنارت خانه می سازد

به گنجشکی که لای گیسوانت لانه می سازد

شبیه چیست روزم بی تو ؟! چون تکرار تابستان

کسالت بار چون خمیازه ی کشدار تابستان

که من دور از تو یک کمیت بی کیفیت بودم

شبیه چای لیمویی بدون هویت بودم

نبودی در تن من استخوانم دفن شد بی تو

و از رخوت زبانم در دهانم دفن شد بی تو

نمی دانی چه ترسی در وجود شیرمردان است

چه رنجی در چروک گونه های پیرمردان است

نبود عمرم به جز هجرت از اندوهی به اندوهی

که چشمان تو می سازند گاهی کاهی از کوهی

تو طرز شعر خوانی مرا ترفند میدانی

تورم های لب های مرا لبخند میدانی

که من عمری ست خونسردم تو از خشمم چه می فهمی؟!

بگو از عمق گور چاله ی چشمم چه می فهمی؟!

تو بین مردمی ! از انزوا چیزی نمی دانی !

تو از طعم سقوط سیب ها چیزی نمی دانی

ولی من رام کردم آن دل ناباورت را هم

رساندم گاه زنبیل خرید مادرت را هم

زمستان شد بخار بازدم پیراهن شیشه

صدای خوردن یک سنگ کوچک بر تن شیشه

زبانم در دهانم لحظه ای از حرف ننشسته

کسی غیر از تو روی نیمکت در برف ننشسته

تو هر پلکی زدی مانند عکسی یادگاری بود

زمانی پیتزا گاهی کباب بختیاری بود

تو عشق لیمو اما عاشق نارنج من بودم

و تنها کاشف آن کافه های دنج من بودم

در اوقات فراقت فکرهای بکر می کردم

شبیه کودکی دل ساده با خود فکر می کردم :

که باران امتداد رشته ی یال هواپیماست

همیشه قطعه ای از ابر بر بال هواپیماست

پری ها نیمه شب چفت از در اصطبل بردارند

و جن ها پوزه بندی بر دهان اسب بگذارند

سوار قایقی از کاغذ و افتادن در آب

دو چوب ساده ی کبریت جای رستم و سهراب

ولی حالا که رامم هیچ بیم اغتشاشی نیست

تفنگی هم اگر دارم به غیر از آب پاشی نیست

تخیل جرم من پیگرد قانونی نمی خواهد

و این صحرای لیلاخیز مجنونی نمی خواهد

سرم بر سینه ات تصویر گوری ژرف یعنی این

سقوط فنی طیاره ای در برف یعنی این

اگر سر صندلی بر شانه ی یک میز بگذارد

می آیم باز اگر این بارش یکریز بگذارد

چه ماند از خاطرات آن شب بارانی غمگین

به غیر از آن چراغ قرمز طولانی غمگین

به دنبال تو در پاساژ مردم دربدر بودند

چراغ ویترین ها چشمهایی شعله ور بودند

دو بازوی مماس هم و در این حس نزدیکی

تلاءلوی نئون در برق کفپوش سرامیکی

گل سرخ نمک بر روی لبهای تو وا می شد

فروشنده بدون اختیار از جاش پا می شد

خرید از هر کسی یا هر کجا تخفیف می دادند

و بی آنکه بخواهی بی هوا تخفیف می دادند

پس از آن چشمهایت جای قرص خواب را پر کرد

و لبهای تو جای داروی اعصاب را پر کرد

نمی دانی چه حالی دارم اکنون دور میدان ها

زمان رد شدن تنهای تنها از خیابانها

نگاه بی تفاوت , دستهای دائما در جیب

عجب دنیای سرد و ساکتی دارند انسانها

اگر جای لبت مانده ست بر آنها تعجب نیست

به حرف آیند اگر در نیمه شب یکباره لیوان ها

من از آن جا که بیرون آمدم دیگر نمی دانم

چه شعری یادگاری مانده بر دیوار زندان ها

من از کم حرفی ات دلخور نبودم چون که می دانم

مصیبت با رطوبت داشت تاریخ نمکدان ها

علی الظاهر در اینجا حرف بی منطق حسابی بود

و حتی عشق ورزی از فنون اکتسابی بود