سلام بر دوستان خوبم ! این بار با غزلی از گذشته های دور به روز می شوم ! نظرات شما بدون تعارف برای من مهم است .

 

 تا زمین سرزمین احمقهاست ...

    بعد مرگم جنازه ی من را در (( پیاده نرو )) بیندازید

    ساعتی در شراب غسل دهید  بعد در آبجو بیندازید

 مرگ من یک سوال پیچیده ست؛ آخرش سر به مهر می میرم

 ‍پس به جای کفن جنازه ی من را توی پالتو بیندازید

 تا نگویند مرد ناکامی مرد درحسرت همآغوشی

 زیر و رویم به جای خاک و لحد چادر و مانتو بیندازید

بعد از قبر خویش می رویم ، : (( این درخت ازجهنم آمده است ))!!!

با دروغ و فریب در بین مردم شهر چو بیندازید -

 جرثقیل آورید و یکباره ریشه ام را درآورید از خاک

 نه ! تبر آورید و روح مرا با درختان مو بیندازید

از سرم کاغذی بسازید و خط به خط اشتباه بنویسید

خشمگینانه اش مچاله کنید گوشه ی راهرو بیندازید

یا که تقویم از تنم سازید و مرا روی میز بگذارید

دست من را کتاب شعر کنید ؛ گوشه ای در کشو بیندازید

یا نه با یک تسلسل باطل دور باطل کنید دنیا را

روح و جسم مرا - دو عقربه را - در دو میدان دو بیندازید

منزوی را به انزوا ببرید ؛ شاملو را در آورید از خاک 

و تمام گناه نیما را گردن شعر نو بیندازید

تا زمین سرزمین احمقهاست حرف من را کسی نمی فهمد

های اطرافیان عزراییل !!! مرگ من را جلو بیندازید !!!