بی تو پیچیده ست در گوشم صدای دیگری

چشم من در چشم های آشنای دیگری

زودتر - از آنچه باید -  پیر گشتم ! مادرم -

کاشکی میکرد در حقم دعای دیگری!

مستجاب الدعوه بودم تا به امروز؛ اینقَدَر –

سجده میکردم اگر سمت خدای دیگری

زود شستم باخبر میشد و میفهمید اگر-

پای من می رفت توی کفش های دیگری!

آمدم دنبال تو تا پاتوق آن روزها !

نه در آن جا بودی و نه هیچ جای دیگری!

بعد تو دیگر سفر چیزی به غیر از این نبود :

رفتن از یک انزوا تا انزوای دیگری!

 

برنگشتی از سفر تا اینکه کم کم در دلم

جای پایت محو شد با جای پای دیگری!