سلام

مجبور نیستید که این شعر را بخوانید. ولی اگر خواندید فقط خواهش میکنم بدیهیات را نگویید که نمی دانم مثلا شعرتان بلند است و مخاطب این روزگار حوصله اش سر می رود و وقت ندارد و ... از این حرفها که به دَرَک !

فکر می کنم کمترین حق یک شاعر این است که گاهی برای خودش هم شعری بگوید. به شخصه از این کارم خیلی لذت میبرم و در زمان سرودنش خیلی به مخاطب فکر نکرده ام ؛ هرچند از نظر ارزشهای ادبی هیییییییییییییییچ کم ندارد.

در ضمن این همان شعری ست که با خودم قرار داشتم و نرسیدم.

 مرا در این شعر بخوانید ! یا نه ! ببینید !

 

*****

 

 چون مترسکهای شالیزار پوشالی شدم

زندگی بی آرزو خالی ست ؛ من خالی شدم

مثل شبتابی که تابیدن فراموشش شده

چشم من چندی ست خوابیدن فراموشش شده

هیچکس هم علت بی خوابی ام را درنیافت

راز این دلتنگی و بی تابی ام را درنیافت

کس نمی فهمد مرا جز آنکه در خود گم شده ست

یا خیابانی که مالامال از مردم شده ست

ظاهراً خوشحالم اما از درون خوشبخت نه !

زندگی باید که جدی باشد اما سخت نه !

در بساطم تحفه جز شعر و جنون موجود نیست

معبدی سیارم اما هیچکس معبود نیست

زائری ناآشنا در معبدی ویران شده

با سری از شدت اندوه آویزان شده

من غریبم ! از دیار قبر و تابوت آمدم

از بخارِ سمی گوگرد و باروت آمدم

شیهه ی شلاقم آتش زد به جان اسب پیر

میزدم مهمیزِ سختی روی ران اسب پیر

سقف ها روی زمین بودند و دیواری نبود

در اقامتگاه بین راه چاپاری نبود

خانه ام از پای ویران شد ولی من زنده ام

شهر من با خاک یکسان شد ولی من زنده ام

خاطرات از آلبوم کهنه ام بیرون زدند

استخوان خشک من را در تِرید خون زدند

مثل جوی کوچکی در زیر سطحی یخزده

سرد شد خون در رگم چون مرده ای برزخ زده

گوشه ای نمناک در دهلیز جایم داده اند

از میان میله ی زندان غذایم داده اند

پیش از آنکه مأمنی یابم هلاکم می کنند

چند ساعت قبلِ مردن نیز خاکم می کنند

در سکوت قبر من خاک عمیقی جاری است

درسکوت خیره پژواک عمیقی جاری است

- ماه مثل سیب زردی مانده توی دیس شب -

مرگ رازآلود من بر سنگفرش خیس شب

جوهر دیوانگی در جان و خونم بوده است

عشق چون ترسی مقدس در درونم بوده است

هیچ کس غیر از من اما اهل این برنامه نیست

گردنم در زیر یوغ حاکمی خودکامه نیست

در توهمْ حسِ استثنایی من بهتر است

از میان پنج حس ‘ بویایی من بهتر است

خوب در احوال موجودات دقت می کنم

با گل و سنگ و گیاه و آب صحبت می کنم

در سرم موج جنون و کنجکاوی مانده است

همچنان شیری که در پستان گاوی مانده است

در دلم دلشوره ی بود و نبود محض نیست

زندگی روزمره جز شهود محض نیست !

با شهود آگاهم از یخ بستن و تبخیر آب

از عبور مبهم جنبندگان در زیر آب

آب و املاحی که جاری گشته در جان درخت

خون شفافی ست در آوند و شریان درخت

خلسه ی زنبورها در گرده افشانی گل

ضجه ی خونین بلبل در رجزخوانی گل

- بلبلی که آب را از پیش و پس پاشیده است

ارزنش را بر سر صاحب قفس پاشیده است -

کشف کردم علت حیرانی دیوانه چیست ؟

راز شکل هندسی در بال هر پروانه چیست ؟

درد آن قایق که سر در پهنه ی گل برده است

رنج دلفینی که آب او را به ساحل برده است

اینکه گاهی بر زمین کوبد شکارش را عقاب

می دهد از دست گاهی اختیارش را عقاب

اینکه پیش از این کدو تنبور یاران بوده است

ناودان چون ساکسفون در دست باران بوده است

دشتها اغلب به میل خود بیابان می شوند

ابرها تصمیم می گیرند و باران می شوند

میوه های استوا در جنگل انبوه را

ساقه ی انجیر وحشی در شکاف کوه را

سینه های کوه تا از برف خالی میشوند

سنگها در بستر هم لاابالی می شوند

می شناسم هر که عمری بی هدف گردیده است

رنج غواصی که دنبال صدف گردیده است

از سکوت سرد و خیره مردم دلتنگ را

از غبار کفشها آواره های جنگ را

چارراهی خالی از عابر که تنها مانده است

غربت چتری که توی تاکسی جا مانده است

من عظیمی مهرم و عمری ست اصغر بوده ام

از تولد ساده لوح و زودباور بوده ام

هر کسی آمد به من برخورد کرد از من گذشت

ظاهرا دیوار اما غالبا در بوده ام

سخت در حال تعادل مانده ام چون بندباز

چاقم اما مدتی کوتاه لاغر بوده ام

موج دریا از مسیری دورتر نادیدنی ست

در سکونم سالها در خود شناور بوده ام

یک سپیدار از تمام باغ می داند که من

چندسالی پیش از این کاجی تناور بوده ام

من تناور بودم اما ریشه ام محکم نبود

سنگری محکم تر از " تسلیم" در عالم نبود !

رستمم ! با یال و کوپالم به راه افتاده ام

گرچه قبل از خوان اول توی چاه افتاده ام !

چون مسیح اما زنی بدکاره پایم را نشست

گریه چیزی از غبار غصه هایم را نشست

پاک ِ مطلق بودن ِ انسان گناهی دیگر است

این قلمرو قرنها از آن شاهی دیگر است

سفتی نان بیات از جرم ظرف ماست نیست

هر کسی شد اهل تقوا با خدا روراست نیست !

هر که بر سجاده گرید بنده ای علاف تر !

آسمان وقتی که باران بند آید صاف تر !

هر کسی دم از مروت زد دمی مردی نداشت

هیچ پرحرفی در این عالم عملکردی نداشت

نیست آلوده تر از کفش تمیز یک مدیر

خوف زانوهای لرزان پیش میز یک مدیر

هر چه مسکوتم همان اندازه در شعر آمدم

در پی ثبت رکوردی تازه در شعر آمدم

شعر عمری مانع از فعل خلافم بوده است

گرچه گاهی خود دلیل انحرافم بوده است

من تجلی سکوتم را " سرودن " دیده ام

من حضور ناب را در " محو بودن " دیده ام

گنج پیری حاصل رنج جوانی بوده است

ریشه ی نیروی من در ناتوانی بوده است

باصداقت گفته ام : اهل صداقت نیستم !

گاه هم آنگونه پابند شرافت نیستم

بغضهایم غالبا از صحنه سازی بوده است

این تقلب قسمتی از عرف بازی بوده است

با دروغم اعتبار قول خود را می برم

مثل بابایی که می گوید : ((برایت می خرم ))

 

چشم شاعرهای شهر از شوق شهرت کور شد

هرکسی آمد میانبُر زد مسیرش دور شد !

جمع گشته دور من تا سخت تنهایم کنند

شایعات از راه می آیند رسوایم کنند

گرچه درب خانه جز خاکستری رنگی نخورد

در تمام عمر جز گوش چپم زنگی خورد !

تهمت سرهرزگی بر سربراهی بسته اند

اتهام قتل را بر بی گناهی بسته اند

در میان سنگدلها اهل دل باشی چه سود ؟!

اینکه صبح از خواب برخیزی کسل باشی چه سود ؟!

احترام پیر کی رسمی جوان کُش بوده است ؟!

شهر من مهمان نوازی میزبان کُش بوده است

اینکه من یک آدم نحسم گناه بخت نیست

پیشگویی کردن آینده کاری سخت نیست

اشکهایم مبدأ تاریخ باران می شود

سنگ قبرم سفره ی عقد جوانان می شود

هرزه پویان پای از پهنای پویش می کشند

یاوه گویان بعد از این دست از نکوهش می کشند

مولوی با شمس از تبریز بیرون می زنند

مردگان از صحن رستاخیز بیرون می زنند

هرکسی که آبرویی برده باشد مرده است

مرد با مرگ طبیعی مرده باشد مرده است

عشق اگر درسینه پنهان مانده باشد عشق نیست

یا که در تدبیر انسان مانده باشد عشق نیست !

عشق گاهی ناخوشایند است و گاهی دلپذیر

مثل ِ سوت ِ اشتباه ِ داوران ِ رشوه گیر

عشق نور کهکشان راه شیری بوده است

" رنج " تنها عامل این شکل گیری بوده است

نبض رگهای زمین در دست یک زن می تپد

قلب مردان جهان در سینه ی من می تپد

شهر هنگام عبورت صحن رستاخیز بود

کمترین تعریف از چشمت " شگفت انگیز " بود

قصه ی عشق من و تو شهره ی آفاق شد

شعر من کم کم سرود ملی عشاق شد

بی تو بر تقویم ها مُهر بطالت می زنم

روز مرگم را به دست خود علامت می زنم

می روم در جمله جای نقطه چین خالی شود

بلکه جای یک نفر روی زمین خالی شود

دیر فهمیدم اهمیت برایت داشتم

اینکه بی اندازه رسمیت برایت داشتم

انتهای راه اگر باشد سرابی شعله ور

کی سواری پا گذارد در رکابی شعله ور ؟!

چیست خوابم بی تو ؟ جز بیداری تاریک محض !

چیست این بیداری من بی تو ؟! خوابی شعله ور !

بیمناک از خشم من هرگز نشو ! پنهان شده است –

چهره ای از ابر در پشت نقابی شعله ور

رحمه للعالمین گر اختیار از خویش داشت

آخر هر سوره کی میشد عذابی شعله ور ؟!

آن قَدَر گفتند آتش می زند ما را خدا

گشته قرآن پیش چشمانم کتابی شعله ور

من به چشمانت چه بودم ؟! مؤمنی بی دین شده ؟!

فاتح دروازه ی یک قلعه ی نفرین شده ؟!

سخت خرسندم از اینکه اهل ایمان نیستم

لطمه ها خوردم ولی اصلا پشیمان نیستم

من غرورم را فقط با بوسه سودا می کنم

تاجران زبده می دانند ارزان نیستم

خوب می دانم که از روز تولد تاکنون

لحظه ای از چشم عزراییل پنهان نیستم

شرک من محکم تر از سستی ایمان شماست

گر همین فردا شود محشر هراسان نیستم

پینه بر پیشانی و دست لطیفی مثل موم !؟!

این اگر باشد مسلمانی مسلمان نیستم !

این اگر راه است پس گمراه باشم بهتر است

رستم ِ بی رخشم و در چاه باشم بهتر است

بی گمان در برهه ی جنگ ِ تصاحب کردنت

موقع ایثار اگر خودخواه باشم بهتر است

پایبندی حاصلش از آسمان دل کندن است

جای کوه استواری کاه باشم بهتر است

دائما در دسترس باشم نمی آیم به چشم

اینکه معمولا نباشم گاه باشم بهتر است

 

آدمی وقتی خدا شد عالمی بر باد رفت

روزهای ابتدای خلقتش از یاد رفت

" قطعیت " حاکم کی می شد جای تردیدی نبود

حسرت یک نسل با من بود و امیدی نبود

من که یک عمر است خود را دست پایین دیده ام

پالتوهای گران را پشت ویترین دیده ام

می شناسم خستگی دست پینه بسته را

پرسه ی تنهایی یک ببر پیر خسته را

ببر پیر چشم من جز چشمت آهویی نخواست

بعد تو حتی رفیق ماجراجویی نخواست

ماجراجویی دریا و دعای جاشوان

شوق لنگرگاه بعدی در صدای جاشوان

- نیمه شب "دریاپری" بر خواب ساحل پا گذاشت

نیمه ی عریان خود را توی ساحل جا گذاشت ! -

بعد طوفان هم دل دریایی ات را حفظ کن

با غرورت ارزش زیبایی ات را حفظ کن

حرف من این است – میدانم ولی معقول نیست - :

ذکر بی چادرنماز گل بِهی مقبول نیست

اهل صحبت باش و از اضداد اصحابی بساز

با محبت از محارب نیز محرابی بساز

خوب می یابی مرا هر جا که تنها بوده ای

هر کجا حس می کنی قبلا در آن جا بوده ای

هر کجا دیدی سوار از روی زین افتاده است

کودکی با چانه بر روی زمین افتاده است

بی تو ابر تیره غیر از آب پاش زهر نیست

تو نباشی هیچ کس در هیچ جای شهر نیست

ابر خشکی روی بوم آسمان چسبیده است

چون زبان وقتی که بر سقف دهان چسبیده است

بر دلم مانده ست تا امروز زخمی یادگار

حسرت ِ لم دادنم بر شانه ات توی قطار

در صدای سایش دستم به بازوهای تو

سر گذارم نیمه شب بر روی زانوهای تو

بعد از آن آرام آیم سمت اصل مطلبت

بر دهانت خم شوم کامی بگیرم از لبت

تو به آرامی بنوشی من بنوشم با شتاب

از لعاب رنگی لب های تو بر سطح آب

بوسه ات باور بکن از شهد هم شیرین تر است

بازدمهای تو از هر مشک عطرآگین تر است

موقع بوسیدنت اصلا مواظب نیستم

آنچنان دلواپس این مرگ کاذب نیستم

بیشتر دل داده ام یک عمر و کم دل کنده ام

واقعیت را بخواهید از خودم دل کنده ام

شعرهایم گاه اگر اندوهگینت می کنند

معذرت می خواهم اما نکته بینت می کنند

بارها بد دیده ام تا این قَدَر بدبین شدم

برتر از اسفندیار از چشم هم رویین شدم

حرف هر کس که به تو دل بست را باور نکن !

وقت مستی توبه ی یک مست را باور نکن !

- چون دو ماه از سال را پرهیز کرد از آب جو

احتمال اهل دوزخ بودنش شد ده به دو -

حل نشد در من تضاد بین جبر و احتمال :

سربراهی در جوانی ؛ شیطنت بعد از کمال !

از سر دیوار حاشا ترس از اقرارم نبود

" از تو بیزارم " به غیر از " دوستت دارم " نبود

بعد از این نامم به جز یادآور اندوه نیست

هرکجا دیدی تلی از خاک حتما کوه نیست

کوه باشی دشت با دریا چه فرقی می کند ؟

پیش من تحسین و استهزاء چه فرقی می کند ؟

من غرورم را فقط وقت شکستن دیده ام

در درون خود دری در حال بستن دیده ام

گرچه گاه اهل یقین گاهی مردد می شدم

هر چه هستم ؛ من همان هستم که باید می شدم !!!