سلام دوستان! سه سال حضور و یک جلسه غیبت ! منصف اگر باشیم آمار چندان نومید کننده ای نیست! آن هم برای آدمی مثل من که هیچوقت اینقدر منضبط نبوده ام! ماجرای غیبتم اما از این قرار بود که سفری تقریبا طولانی به نیتی شبیه دگردیسی به جزیره ی کیش داشتم اما پس از بازگشت آنقدر افسرده و خسته بودم که انگار روحم را در خلیج جا گذاشته بودم. این بود که از خیر به روز شدن اول ماه گذشتم! از دوستانی که آمدند و نبودم پوزش می طلبم! چند رباعی مستقل بخوانید:

 

درطول مسیر با کسی کار نداشت

 کاری به صدای بوق اخطار نداشت

پیشانی او به سنگ خورد و فهمید

این دهکده دهقان فداکار نداشت

 

*****

 

بی تو جسدی به روی ساحل مانده ست

این صحنه ی جرمی ست که کامل مانده ست

در مشت گره کرده ی مقتول اما

یک دکمه ی پیراهن قاتل مانده ست

 

*****

 

پایان صفی طویل ؛ سانسی کوتاه

رو کرده به ما دوباره شانسی کوتاه

با شعر – که تیتراژ طولانی ماست –

حیف است که بوسه مان سکانسی کوتاه !

 

*****

 

وقتی شعر از کوره مرا در می برد

یا حوصله ی تو را کمی سر می برد

هر واژه که بین من و تو رازی بود

مفهوم کلام را فراتر می برد

 

*****

به عبدالله روا بروجنی که شعر را خوب  می فهمد ! خوب !

من می فهمم خنده ی بیعاری را

این حرمت تو از سر ناچاری را

همچون شوفری که زود تشخیص دهد

لبخند مسافران سیگاری را

 

*****