نه چندان رسمی ام نه بی ثباتم

فقط خواهان قدری التفاتم

نه دکانم ‘ نه چرخ دستی ام من

شبیه دکه های نشریاتم

 

*****

 

به غیر از مرگ فرجامی ندارم

سرآغاز و سرانجامی ندارم

مرا دیوانه ات نامیده بودند

نباشی بعد از این نامی ندارم

 

*****

 

سفر یعنی مسافر باش در خود

به غیبت نیز حاضر باش در خود

شهود محض یعنی اینکه عمری

بدون واژه شاعر باش در خود

 

*****

 

به پشت ابر گویی ماه می سوخت

نفس در شعله های آه می سوخت

کنار خط اشکم چشم ؛ انگار -

بلوطی در کنار راه می سوخت

 

*****

 

مرا سخت است بی احساس بودن

و در تردید و یا وسواس بودن

که گندم بودن و ساییده گشتن

مرا آسانتر است از داس بودن

 

*****

 

بیابان دیدی از برفی بگوید ؟

کویر از دره ی ژرفی بگوید

یکایک لب فرو بستیم شاید

کسی از قول ما حرفی بگوید