سلام. روز ملی خلیج فارس نزدیک است. این منظومه در بهمن سال گذشته در جریان حضور در کنگره شعر تقریب سروده شد. تفرجگاهی رو به خلیج !  

آب بودی ! در میان خاک ها تنها شدی!

گرچه در خشکی به دنیا آمدی ؛ دریا شدی!

نبض و شریان جهان! جان تو جان آبهاست!

موج از رسم و رسوم خاندان آبهاست!

سمت خشکی شاخ و شانه بس کشیدی آب شد!

شاخ تو در خاک رفت و نام تو شاخاب شد!

هرچه دریا حوضه های آبریزت بوده اند!

رودهای سر به زیر عمری کنیزت بوده اند!

بی حضور آبی ات در خاکم آبادی نبود

هیچکس غیر از تو نامش آب اجدادی نبود !

تو شراب ناب جام میهنم بودی خلیج!

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی خلیج!

گرچه سطحت چرب شد چون پیشبند مادرم!

مثل لبخندی ملیحی زیر عکس کشورم!

کشورم سرباز و تو عمری پلاکش بوده ای

دستمال آبی ای بر زخم خاکش بوده ای

جنگجویی بود اما جز سپر چیزی نداشت!

زخم  او با مرهمت سودای خونریزی نداشت!

رنگ تو در آسمان افتاد و آبی شد خلیج!

گیسوانت موقع مغرب شرابی شد خلیج!

گیسوانت در زمان خواب هم موّاج بود!

عکس تو حتی میان قاب هم موّاج بود!

گوش من حتی صدای عکسها را می شنید!

بی عبور از تنگه بانگ ناخدا را می شنید!

تا میانت را عبور چند کشتی کافی است

نام آن را تنگه بگذارند بی انصافی است!

این همه فانوس مأموران شب کار توأند

پُست های دیده بانی چشم بیدار توأند

از مسیر دور اگر شکل نهنگ قاتلند -

ناوهای رو به دریا پیشوای ساحلند

آسمان با آن بزرگی جلوه اش جز ماه نیست!

هیچ بازوی ستبری مثل نیروگاه نیست!

سالها در زیر خورشید لجاجت سوختند

تا که اهل شهرهای ساحلی آموختند –

در هجوم موج ها ؛ بی باک ماندن بهتر است!

‹‹ دل به دریا دادن››  از ‹‹ در خاک ماندن››  بهتر است

روی مهرت هیچ گاه از این اهالی برنگشت

از دل دریایی ات کس دست خالی برنگشت!

شهر ماهی های آزاد است اعماق دلت!

از غباری باستانی خاکهای ساحلت!

صخره با تو هیچوقت اهل همآوایی نشد!

جز تو کس دلواپس دزدان دریایی نشد!

در جزایر مثل بغضی از درون گل کرده ای!

قرنها این جزر و مدها را تحمّل کرده ای!

غربت شبهای بندر گوشه گیرت کرده است

گردش یک روز چندین سال پیرت کرده است!

با چه کس گشتی تو از آن سوی هم صحبت خلیج؟!

کی به سردرد شدیدت می کنی عادت خلیج!

سالها در بازوان خاک تنها بوده ای!

عرصه ی رزمایش خشکی و دریا بوده ای!

رفته رفته کار از اوضاع بحرانی گذشت!

احتمال جنگ کم کم از رجزخوانی گذشت!

لشگر اموات با شکل موالید آمدند!

ناروا بودند اما با روادید آمدند!

تیر دشمن با کمان دوستان بر دل نشست!

ردّپاهای شیوخی فربه بر ساحل نشست

تاج شاه افتاد و پشت محکم فرزین شکست!

پای اسبان عرب در چرخ لیموزین شکست!

با شکم هایی که از این نفت ها پر می شوند

رفته رفته سفره ها لبریز آجر می شوند

طرح یک آشوب دیگر در سر بیگانه هاست

عکس تو با نام جعلی در سفارتخانه هاست!

در کجا با نام خرما ما رطب را خوانده ایم؟!

با زبان پارسی شطّ العرب را خوانده ایم؟!

یک رگ غیرت در این خاک است اگر کارون توست!

عمده ی محموله ی این نفتکش ها خون توست!

ارزش هر قطره خونت در بهار امسال چند؟!

قیمت یک بشکه ی نفت از قرار امسال چند؟!

تا که بوی نفت آمد مثل برقی آمدند!

موج پیمانکارها از هند شرقی آمدند

تو شراب ناب جام میهنم بودی اگر

سینه ی پرشیر مام میهنم بودی اگر –

بعد از آن روی برادر با برادر تُرش شد

در دهان طفل طعم شیر مادر ترش شد !

گرچه در این روزها چندان مصدّق نیستیم

گرچه حتی گاه با خود نیز صادق نیستیم –

سوز و ساز روزگار تار ما در پود توست!

رشته ی امید ما امواج خشم آلود توست!

ریشه های هرزه را با دست خالی می کنی؟

پوست از این قلعه های پرتغالی می کنی؟

خواهش فرزندهای ناخلف را گوش کن!

این چراغ انگلیسی را خودت خاموش کن !

در زمان صلح هم آشفته خاطر بوده اند!

در کجا فرماندهان جنگ شاعر بوده اند ؟!

کشتی گمگشته را فانوس دریایی چراغ –

چشمک دوشیزه است از پشت پرچینهای باغ!

موج چیزی نیست غیر از بغض دریا تا کویر

ناله ای از تشنگی های تحمّل ناپذیر !

زوزه ی گرگی که خود را زیر باران دیده است!

نعره ی شیری که یالش را پریشان دیده است!

بغض کالای گرانی ناگهان ارزان شده!

قسمتی از پایه های یک پل ویران شده!

ناله ی تیری که مغزی را پریشان کرده است!

آه محکومی که خود را تیرباران کرده است!

موج تو چیزی شبیه جنگ باد و روسری ست!

خش خش خلخال های دختران بندری ست!

چون صدای بوسه ی باران به روی ماه برگ!

یا که تلفیقی از آوای خداوند است و مرگ!

گریه کم کن جنس قایق ها اگر بادی شده ست!

ناله ی امواج تو در گوشها عادّی شده ست!

گوش ماهی نیز از درک صدایت عاجز است!

صورتت پف کرده است و چشمهایت قرمز است!

پوست از روزم بکن! دست شبم را زخم کن!

چشمهایم را بسوزان و لبم را زخم کن!

با دل و جانم به پای اقتدارت مانده ام!

با تفنگ دست سازم در کنارت مانده ام!

چون نبوده هیچ آبی جز تو شاعر پیش از این!

ردّپایی از سکونت در جزایر پیش از این!

شد به گوش اهل دل چون هق هق صاحبدلی!

غرش شلیک توپ از گاردهای ساحلی!

ما پی ویرانی دنیای فردا نیستیم!

در پی معماری فردای دنیا نیستیم!

جای اصحاب کهف از غار بیرون میزنیم

با تفنگ سرپر از دلوار بیرون میزنیم

گرچه چندین بار جان دیدیم ؛ جانی نیستیم!

ما که اهل جنگ از نوع جهانی نیستیم!

بغض کم کن! سیل از تشویش باران میرسد!

جنگجو روزی مهمّاتش به پایان میرسد!

پچ پچ امواج تو مانده به گوش اسکله!

چشمک فانوسهایت روی دوش اسکله!

روی ساحل با تو حق دارد که مهتابی شود!

جلگه باید سرخ باشد تا خلیج آبی شود!

برنگردد هرکه اینجا دل به دریا می دهد !

روبروی تو فقط یک رنگ معنا می دهد!

 

بهمن 90 - عسلویه