ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -

آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد