شبی بدون تو و ساعتی که زنگ نمی زد ...

من پاییز به دنیا آمده ام !

             در پاییز به دنیا آمدن

                                     شعر است !!!

سلام دوستان ! این بار تقصیر من نبود !  پرشین بلاگ به روز رسانی نمی شد ! چندی ست اسب وحشی شعرم  در میدان مثنوی  ؛ مشق راهواری می کند !

نظر شما چیست ؟!

 

     

 

شبیه جوهر تاریخ در بدایت اشیاء

سراغت آمدم از ذات تا نهایت اشیاء

نیامدم که شبی شاهد شکست تو باشم

بیا مرا چمدان فرض کن که دست تو باشم

و هر چه شعر بگویم از اقتباس تو باشد

کمد شوم که درونم پر از لباس تو باشد

بیا شبیه تو باشد شباهتی که ندارم

در انحصار تو باشد مساحتی که ندارم

مرا به چنگ بگیری شبیه خون به خمیره

شبیه شاخه ی مرجان به سنگهای جزیره

مرا که دشت فراخی اسیر پنجه ی بادم

که قرنهای مدیدی ست در شکنجه ی بادم

عجیب رنج عمیقی ست درد ِ سخت کشیدن

شبیه رنده به پیشانی درخت کشیدن

به ظاهر آرام و از درون به حال عذابم

غریو آهن تفتیده ای به سینه ی آبم

نشد شبی بشوم گرچه هم اتاقی با تو

نیافتم جایی نقطه ی تلاقی باتو

چه می شود که دمی در حریر پلک تو باشم

کنار چشم تو یک لحظه زیر پلک تو باشم

تو از قساوت دریا من اهل کینه ی کوهم

درخت انجیری در شکاف سینه ی کوهم

که خشک گشته ام و چند روز مانده بیفتم

سقوط کرده ام اما هنوز مانده بیفتم

به چشم غره ی تو خشک گشته خون رگانم

نشسته طنطنه ی خنده ات درون رگانم

شبیه رخوت لنگر میان سینه ی دریا

طنین هق هق ناقوس در فضای کلیسا

چه بغض شیرینی در گلوی کوچه بپیچد

شبی که بوی صدای تو توی کوچه بپیچد

جواهری تو که باید بدون ارج نباشی

نمی توانی بانوی هرج و مرج نباشی

شبیه توسن سرکش بیا که اهل تو باشم

بیا شبی وطنم باش تا که اهل تو باشم

همین که چشم تو من را به رسمیت بشناسد

گریزپایی من را به اهلیت بشناسد

همین که قسمتی از سربزیری تو نباشم

و اینکه گوشه ای از گوشه گیری تو نباشم

من از طوایف کوهم تو از خمیره ی باران

من از قبیله برفم تو از عشیره ی باران

برای بودن با تو زمان مغتنمی نیست

که فرق شاه بلوط و تمشک فرق کمی نیست

که من بزرگ ترین درد زندگی تو بودم

و یا عجیب ترین مرد زندگی تو بودم

مرا به خاک سپارید اگر چه مرده نباشم

که سرنوشت من این است " سرسپرده نباشم "

اگر چه ظرف جنون شد همه دقایق عمرم

دو موج مانده به ساحل شکست قایق عمرم

فقط توقعم این است مثل کوه بمیرم

به جای زیستنی ساده ؛ باشکوه بمیرم

زمان رفتنم اما بدون بال نباشم

میان پنجه ی تو چون گِل سفال نباشم

میان این همه فرجام "مرگ " قسمت من شد

و سنگ شیءترین عضو در طبیعت من شد

عجیب نیست شرابش غبار غصه بشوید

درخت تاک اگر از خاک مست مرده بروید !

خدا کند کسی اینقدر بی اراده نباشد

کسی شبیه به من خوش خیال و ساده نباشد

برای رفتن از اینجا بهانه ای که ندارم

به جز نشان مسافر-نه- خانه ای که ندارم

چه شهر مسخره ای !! گوشه های دنج ندارد

اگر چه شهر بزرگی ست جای دنج ندارد

که کولیان همه در رقص سرکَش تو برقصند

قبایل بدوی دور آتش تو برقصند

پلنگی از اسفنج از چنگال و دَهَن ابرم

از این درندگی منعطف نترس ! من ابرم !

تو را شبیه زنی پا به ماه فرض نکردم

و حس خود به تو را چون گناه فرض نکردم

جهنمی هم در انتظار آدم و جن نیست

خدا هم آنقدَر که وانمود کرده خشن نیست

بیا که از ته قلبم تو را دعا کنم امشب

دوباره نام تو را " لعنتی " صدا کنم امشب !

و زخمهای تنم یادگار عشق تو باشد

تمام رگهایم کشتزار عشق تو باشد

که  بازوان تو شمشیرهای آخته هستند

که زیر پوست تو در نیام نقره نشستند

و گیسوان تو از انحنای گوش گذشتند

چو سایه های سیاهی که چکمه پوش گذشتند

تویی که اهل جنون و گناه و درد نبودی

چه می شد اینکه زنی منحصر به فرد نبودی ؟!

که هر کجا که قدم می نهی گیاه نروید !

میان چشم تو یک بافه قرص ماه نروید !

بگو تلاءلو چشمت چه کار با شب من داشت ؟

چه خاطراتی انگشتهایت از لب من داشت ؟!

شبی که خواب زده در حیاط پا بگذارد

یقین که ماهش را توی حوض جا بگذارد

چه زود بگذشت آن دوره که اصالت خانه

به حجم باغچه بود و حیاط خلوت خانه !

 

به غیر باد که بوی تو را به سوی من آورد

و ساعتی که نبود تو را به روی من آورد -

فقط تو می خوانی نامه ی خصوصی من را

کسی ندارد خودکامه ی خصوصی من را

پس از دو سال نشان از جوانی تو نباشد

جنون اگر نمک زندگانی تو نباشد !!!

 

چه بوده شایعه غیر از رواج های عمومی

مرا فروخته ای در حراج های عمومی

مرا که خصلت آشوب در سرشت تو بودم

تو اصل بودی و یک عمر رونوشت تو بودم

مرا ! کسی که سرش را به جز به سنگ می زد

 

شبی بدون تو و ساعتی که زنگ نمی زد -

پرندگان همه در رخوتی شگرف نشستند

نبودی و همه ی پارک ها به برف نشستند

که ردپای تو بر برف مرزهای زمین است

و جاده ای که جهان را دو نیم کرده همین است

که سهم ماست فقط این دو نیمه سیب خودآگاه :

من و جنون ملایم ! تو و فریب خودآگاه !

 

پلنگ کوهستانْ من ؛ غزال دشت تو بودی !

 مسافری که به این شهر برنگشت تو بودی !

من ایستادم تا خوب عاشقت شده باشم !

نه روبروی تو آیینه ی دقت شده باشم !

غم نبود مرا موقع غروب بفهمی !

چه بد شکستم من !! تا تو خوب خوب بفهمی -

که قهرمان در پایان ماجرا چه کشیده !

و شاه خلع شده در حرمسرا چه کشیده !

بلندی شعرم سر نبُرده حوصله ها

/ 74 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

ما به روزیم با عاشقانه ای ناقص و منتظر شما

یوسف شیردژم

سلام بر اصغر آقای عزیز من با کسی رو در بایستی ندارم بی اغراق می گویم که : بسیار زیبا بود کپی کردم که سر فرصت با دقت بیشتری بخوانم در ضمن : با غزلی در وزنی غریب به روزم...

مهتاب بازوند

سلام! من از دست شما با این همه زیبایی در کار چه کار کنم؟ مثل همیشه دردناک وشیرین بود ! دردهای شیرینتان نوش جانتان!

نفس

سلام آقای عظیمی مهر من چند شب پیش تو مراسم بزرگداشت حافظ این شعرتونو شنیدم و واقعا شیفته اش شدم حتی صدای گیراتون تاثیر این مثنوی رو دو چندان می کرد من هم دست کوچکی در قلم دارم اما گرد پای شما هم نیستم شما رو در لیست دوستانم قرار دادم خوشحال می شم اگه وقت داشتین نگاهی به نوشته های حقیر بنده بندازین من دختری 21 ساله هستم با سطح تحصیلات غیر ادبی

الهام تفرشی

سلام مثنوی تون حسابی چشمامو خیس کرد... خیلی خیلی زیباست[گل]

پريزاد بركه نور

سلام الهام نازنينم اين مثنوي بلند و بي نظير شما را برايم فرستاد با بيت بيتش آب شدم و از گوشه ي چشمانم چكيدم از الهام پرسيدم چطور ميشه با ايشون آشنا شد آدرس تان را در اختيارم گذاشت 1- از آشنايي تان بسيار مفتخر و خوشحالم 2-مي بخشيد بي اجازه آمدم باز هم مي آيم يا "با" يا" بي" شما معركه مي كنيد در به رقص آوردن واژه ها زودتر بروم و شعرهاي تان را بخوانم ببويم و بنوشم دست مريزاد نازنين[گل]

پريزاد بركه نور

سلام الهام نازنينم اين مثنوي بلند و بي نظير شما را برايم فرستاد با بيت بيتش آب شدم و از گوشه ي چشمانم چكيدم از الهام پرسيدم چطور ميشه با ايشون آشنا شد آدرس تان را در اختيارم گذاشت 1- از آشنايي تان بسيار مفتخر و خوشحالم 2-مي بخشيد بي اجازه آمدم باز هم مي آيم يا "با" يا" بي" شما معركه مي كنيد در به رقص آوردن واژه ها زودتر بروم و شعرهاي تان را بخوانم ببويم و بنوشم دست مريزاد نازنين[گل]

زارع

با عرض سلام وخسته نباشید شعر بسیار زیبایی بود لذت بردم با غزل "نقاره ها زدند: ............ به روز هستم منتظرتون هستم با نظرات خوبتان

دستهای کیهانی

"مرا به خاک سپارید اگر چه مرده نباشم که سرنوشت من این است " سرسپرده نباشم [دست][دست]

دستهای کیهانی

مرا به خاک سپارید اگر چه مرده نباشم که سرنوشت من این است " سرسپرده نباشم [دست][دست]