غزلی به تازگی

سلام دوستان ! با اینکه تصمیم داشتم که دیگر از کارهای چاپ نشده ام در وبلاگم قرار ندهم اما ... بگذریم ! من هیچ وقت به آدمی مثل خودم اعتماد نمی کنم !

من شبی تاریکم ...

هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد

عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد

گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست

رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد

سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !! 

آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد

آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی

رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد  

کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه

عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟

نه !‌ خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست

انتهای هـرزگی  گاهـی به ایمان می کشد

خوب می دانم چـرا با مـن مدارا می کنی 

جور جهل بره را همواره چوپان می کشد

برده داران خوب می دانند کار خویش را

برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می کشد

مــن از آن دیوانه هــای زود باور نیســتم

ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می کشد

 

شــعرهـایم کودکانم بوده اند و سالـهـاست

گرگ مادر توله هایش را به دندان می کشد

مـن شـبی تاریکـم و مـاه تمـامم  نیسـتی

ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می کشد

می رسـی از سـمت دریاهای دور انگـار باد

رشـته های گیسـویت را تا بیـابان می کشد

یا کـه بر تخـت روان ابرهــا بانـوی مـــاه

ناخنـش را از فـراز کـوه سوهـان می کـشد

گاه اما اشـک می ریزی و دسـتان خــدا

شانه ای از ابر بر گیسوی باران می کشد

بـادها دستــان خورشـیدند وقتی ابـر را

چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می کشد

من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها

کار هر دیوانه ای روزی به زندان می کشد

           

                                                                              خرداد ٨٧ - کرمانشاه

/ 162 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی سلیمانی

سلام و شاید هم خداحافظ هوا اینجا ابری ست ... و من بعد از 300 روز به روز شدم با غزلی و یک چهار پاره که ... 13 بند نحسی محض است خط پایان شعر بیدارم گر چه محکوم می شوی به سکوت سال ها بعد ... دوستت دارم به اندازه ی تمام نیامدن های همیشگی منتظر نقد شما هستم ! با احترام / علی سلیمانی

فلورا

سلام من از آن دیوانه های زود باور نیستم......... خیلی قشنگ بود منم به روزم ومنتظر

من

سلام ... دير آمدم مي دانم ... خيلي زيبا بود ... خيلي ... شعرتان يكدست تر از گذشته بود ... الآن پلكهايمدارند روي هم ميفتند ، نمي توانم ديگر چيزي بگويم ... ياعلي

نفیس

سلام بعد چند ماه باز هم به روز کرده ام وقتی قرار باشه از بزرگترین انسانها هم کوچکترین صدایی نشنویم به چی می شه دلخوش بود؟! به چی؟ با شعری از «سید مهدی موسوی» منتظرتونیم خیلی خیلی خیلی زیاد...

س ا ر ا (دختر زیر شیروانی)

شعرهایتان را دوست دارم .این را همان وقتی فهمیدم که در اتاق نه چندان بزرگ مجتمع آوینی جمع کوچکی تشکیل شده بود و من که چشمانم داد میزد با این جمع غریبه ام و با تمام غریبه گی شعر صمیمی شما یک جور بد جور به دلم نشت...ممنونم بابت امضا کتاب

لیلی خانه

درود بر تو و این دست که اینطور مینویسه و اینکه تصور کردم شمارو میشناسم - خشنودم از اینه این نوشته ها دسترسی پیدا کردم

آشنا

بسیاز زیبا بود چندین بار متوالی خواند تبریک میگم موفق باشید حق مدد