عاشقان تو شبیهند به طاعون زده ها

شعر من اسبی وحشی ست عنان بگشوده

شیهه کِش پای به پهنای جهان بگشوده

من چه هستم غیر از رعیت طغیان کرده

گره از روسری دختر خان بگشوده

پای بگذاشته در قلعه ی صد دروازه

گرچه هر پنجره گوری ست دهان بگشوده

شهسواری عریان ! بی زره و خود و سپر

قلعه ی دختر شاه پریان بگشوده

جنگجویی که به هنگام نبردی خونین

همه رگهای تنش از هیجان بگشوده

زخم خنجر به جگر ، داغ سنان بر سینه

گره از عقده ی این رنج گران بگشوده

روزه داری که به خون از لب خشکش جاری

روزه را چند دقیقه به اذان بگشوده

مرد در بستر مرگی که هراسان از خواب

چشم خود را با ترسی نگران بگشوده

یا غریبی که در اندوه مسافرخانه

در پی عکسی قفل از چمدان بگشوده

گاه اگر در سخنم واژه ی لالی دارم

شعر طفلی ست که چندی ست زبان بگشوده

بوی خون می آید از تن عریان غزل

مثنوی خون جنون است به شریان غزل

در دلم یک چمدان وحشت و عصیان دارم

من به جای غزل امشب سر هذیان دارم

با تو این باغچه محتاج به خورشید نبود

هیچ کس قدر تو شایسته ی توحید نبود

بی تو معتاد به لالایی تک تک شده ام

مثل یک مرده ی محض متحرک شده ام

دلم اندازه ی یک شهر بیابان شده است

گوش من معدن لالایی شیطان شده است

مثل قانون خدا در شُرُف تحریفم

مثل یک خانه ی بی سقف ؛ بلاتکلیفم

مست اخراجی از میکده را می مانم

شهر ویرانه ی قحطی زده را می مانم

در تنم روح زنی مرده سکونت دارد

شاعری جن زده سودای خشونت دارد

تخم چشمم بی تو مقدم عزراییل است

ارث خونریزی من بدعتی از قابیل است

سایه ی حلقه ی داری به سرم افتاده ست

رفتی انگیزه ی بیخودکشی ام آماده ست !!

من بدون تو چو دیوانه ی دور از ماهم

بی تو در روده ی خاک است اقامتگاهم

روز مرگم به یقین نیمه ی تابستان است

بهترین جای ملاقات تو قبرستان است

چیست از خلسه ی چشمان تو خواب آورتر ؟!

چیست از هق هق بی اشک عذاب آورتر ؟!

دیدم از تیغه ی ابروی تو خنجرها را

و درآیینه ی چشمان تو بربرها را

خوب می فهمم اگر حال شبیخون زده ها

عاشقان تو شبیهند به طاعون زده ها

خفته در چشم تو شمشیرِ به اشک آلوده

طالع نحس تو ! تقدیرِ به اشک آلوده !

کس به جز تو زن افسانه ای شاهو نیست

هیچ کس غیر تو اسطوره ی دالاهو نیست

پرو بال پریان فرشِ سر راهت بود

سنگهای خزه پوشی به قدمگاهت بود

گاه در ضجه ی زنجیر تو را می شنوم

و در آواز اساطیر تو را می شنوم

گیسوانت علم کاوه ی آهنگر شد

برق چشمان تو انگیزه ی اسکندر شد

روح تبریزی تو تا به خراسان برگشت

نادر از هند سراسیمه به ایران برگشت

شاه بخشنده عقیق یمنی می بخشد

گاه انگشتر خود را به زنی می بخشد

روبروی رخ تو مات نشیند خوشتر

داس بر ساقه ی غلات نشیند خوشتر

شاه بی مُهر اگر عزل شود بهتر نیست ؟!

شعر بعد از تو اگر هزل شود بهتر نیست ؟!

مثل نی ها که در آماج لجن می لولند

استخوانهایم در گوشت من می لولند

مثل یک زخمی ولگرد به خود می پیچم

منقبض می شوم از درد به خود می پیچم

مستِ یکباره ولو گشته مرا می فهمد

کشتزاری که درو گشته مرا می فهمد

من کویرم ! شبحی در همه جا افتاده

مثل یک جلگه ی از رود جدا افتاده

کافری تشنه که دنبال پیمبر می گشت

شیرخواری که پی سینه ی مادر می گشت

مثل مسخی که به بیگانگی آراسته شد

مرد کوری که به دیوانگی آراسته شد -

سالها بست نشستم که تو برمیگردی

چانه بر دست نشستم که تو برمیگردی

تو گلی بودی ؛ از عطر جدایت کردند

و شیاطین هم یک عمر دعایت کردند !

من نفهمیدم آن روز کجا می رفتی؟!

بی من ای ساده ی مرموز کجا می رفتی

آن پل کهنه پر از آخر دنیا شده بود

پنج انگشت تو در بوسه ی من جا شده بود

سیلی موج که بر صورت قایق می زد

آسمان سنگ اگر داشت به عاشق می زد

مثل رمزی که گشوده ست کسی رازش را

آن یتیمم که دگر کس نکشد نازش را

سهمم از حجم بهشت است اتاقی سوزان

مثل برفی که نشیند به اجاقی سوزان

من نمی مانم تا بند بیاید این برف

کاش تا آخر اسفند بیاید این برف

سنگی آتش زنه از عهد عتیقم بدهید

جنگلی خشکم یک مشت حریقم بدهید

مثل آن اشک که در گوشه ی لب می میرد

کاج یک کاهن پیر است که شب می میرد

به تو اندیشیدن از سر بیکاری نیست

عشق ورزیِ من از جنس خودآزاری نیست

مثل شوقی که به پاهای مسافر داده ست -

قلبی از نور خداوند به شاعر داده ست

با دل سوخته ام بر سر جنگ آمده ای ! ؟ -

یا از این عشق گنهکار به تنگ آمده ای ؟

کس نمی داند از آن قلب به شور افتاده -

چه به ما رفت در آن خلوت دورافتاده ؟!

گرچه در آینه ی ماه خدا می خندید

و بر آن خلوت کوتاه خدا می خندید -

سنگ قانون تو اما به سبویم می زد

عطر نمناک دهان تو به رویم می زد

ما فقط یک زن و مردیم چرا ترسیدیم ؟!

از گناهی که نکردیم چرا ترسیدیم ؟!

من نه تورات ، نه انجیل ، نه قرآن خواندم

شعرهایم را با لهجه ی باران خواندم !!

نیمه شب باران بر پنجره سر می کوبید

باد با مشت گره کرده به در می کوبید

بره ای ماغ کشان از رمه بیرون می زد

گرگی از فاصله ای دور شبیخون می زد

پهنه ی کوچ به پیراهن شب می افتاد

قویی از دسته ی پرواز عقب می افتاد

نگذار اول پرواز پرم را بزنند !!

و در آتشکده ای دور سرم را بزنند

بوی خاکستر آتشکده عین من و توست

رنج من راز بزرگی ست که بین من و توست

تو به آتش زده ای خرمن آبادی را

که به نامت بزنم خانه ی اجدادی را

کاش در خانه ی تو فرصت خوابی باشد

بر سر سفره فقط نان و شرابی باشد

تو اگر لطف کنی خواب پریشان بهتر

گر نیفتد سر شوریده به سامان بهتر

عشق و عصمت متضادند اگر ؛ می گویم

/ 78 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هنگامه امجدیان

خبر...خبر!!! غزل مینی مالی قدیمی -1380-از جناب آقای "آرش آذر پیک" -بنیان گذار مکتب عریان- با عنوان "گوگوش" که اخیرٍٍٍٍا توسط بعضی از نادوستان مورد سرقت ادبی قرار گرفته!!! زن با صداي گيتار پرواز مي كند،زن با صداي گيتار بيهوش مي شود زن فكر ميكند كه يكي از ستاره هاست،روزي شبيه خانم گوگوش مي شود دنياي مرد آينه ي روز نامه هاست امروز روي متن مونيكاست خط به خط غافل از آنكه دفتر كاخ سفيد او فردا سياه مشق شب بوش مي شود شبها كه مرد اين خبر تلخ سوخته تنها ميان آبي زن غوطه مي خورد زن گريه ميكند كه چرا دارد اين چنين بي آنكه خود بخواهد آغوش مي شود وقتي كه شعله هاي سياه غم و جنون يكباره سيم آخر را پاره ميكنند او عكس نيمه اي كه ستاره شده ست را بر سينه مي فشاردوخاموش مي شود چشمان زن روي تلفن خيره مانده اند عصيان براي يك خبر ناگهان كه باز آرام روي بستر خواب ستاره ها ديوار موش مي شود و گوش مي شود در امتداد شب، زن تنها،پياده رو نه راه پيش دارد نه راه پس فقط هي قطره قطره در خود فرياد مي زند حتي ستاره نيز فراموش مي شود. نظر شما در مورد این اقدام چیه؟

خوابگرد

چند مرتبه این شعر را خوانده باشم کافیست ؟ ده بار؟ بیست بار ؟ نمی دانم ! اما فکر کنم بهتر از خود شما آن را از حفظ بخوانم . بی صبرانه منتظر پست جدید هستم .

خوابگرد

راستی کجای این غزلی که هنگامه خانم کامنت گذاشته مینی مال بود . کاش نظرات اینچنینی را تایید نکنید . موش و گوش و بوش هم شد شعر ؟ [نیشخند]

دختری از تبار مترسک ها

بار دیگر مهمانم باش و بخوان دردی دیگر و فریاد دیگری از مترسک را بخوان : من و دختر در آینه را [گل]

مانی

سلام وعرض ادب[گل] به خواندن " چار رباعی" دعوتید[گل] پاینده باشید

مانی

سلام دوست عزیز به خواندن "دو رباعی، دو چشمه" دعوتید پاینده باشید[گل]

میثم حبیبی

سلام اصغرجان. ببخش اگر دیرسرمیزنم.اما هروقت میام استفاده میکنم . توصیه میکنم حتما بیداد شجریان رو گوش کن آخر تراک دوم "دلم رمیده شد وغافلم من درویش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش." .بازم میام بازخوانی می کنم یاعلی.

مانی

سلام و عرض ادب ممنون از بزرگواریتون کماکان منتظر پست جدید هستیم به خواندن غزلی تازه "حسرت" دعوتید [گل]

مانی

سلام و عرض ادب ممنون از لطفتون به خواندن " مقارنه ی ماه و سِماک " دعوتید [گل]