بیم از بیگانه دارم ...

 

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -

آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

 

 

/ 20 نظر / 67 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ن.ع

سلام وقتی چترت خداست؛ بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهدببارد. لحظه هایت آرام

kh-n

این هوای خاکستری ، سکوت حزن انگیز دارد هرگز ندیدم موسم پاییزی دست پُر به خانه بیاید. با احترام....بروزم. Kh-n

مائده

سلام شعرتان پر از احساس بودو زیبا ابیاتی ساده و پرمعنا عجیب به دلم نشست پیش از اثبات جرائم متهم را می برد....

یکتا

برادر خوبم سلام مدت هاست بی خبرم از شما ... امیدوارم حالتون خوب باشه شعرتون فوق العاده قشنگ بود و حقیقتا ستودنی دست مریزاد دل که بشکند شکسته می نویسد دلنوشته ی شکسته ی دل را نوشتیم شکسته و زیر باران عشق ثبت کردیم قدم به چشم[گل]

پریسا

. . . و این منم زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . . .

طوبی

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد - - سلام دوباره خوندم مثل همیشه زیبابود - - - پس از مدتها وبلاگ ناخواسته با چندعکس از گلستان بروز شد دعوتید به دیدار [لبخند]

لیلی

مرسی که هوای همشهری ما رو داری[چشمک]

ققنوس

سلام هیچی نمیتونم بگم الا اینکه بگم دلم رو با این اشعار بردی ممنون وموفق باشی